۱۳۹۳ خرداد ۱۱, یکشنبه

استقامت در دین

عن سفيان بن عبد الله الثقفي، قال: قلت: يا رسول الله، قل لي بأمر في الإسلام قولاً لا أسأل عنه أحدا غيرك. قال: «قل آمنت بالله ثم استقم». [مسلم، کتاب الایمان(38)، ابن ماجه، کتاب الفتن (3972)] سفیان بن عبدالله ثقفی رضی الله عنه گوید: به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم گفتم: ای رسول خدا در مورد اسلام چنان گفته‎ ای به من عرض نمایید که غیر از شما از کسی دیگر نپرسم. ایشان فرمودند: «بگو به الله ایمان آوردم و سپس [به مقتضای ایمانت] استقامت کن». شرح الفاظ حدیث: في الإسلام: مراد از لفظ «الاسلام» در پرسش صحابی، عقیده و شریعت است. استقم: بر طاعات ثابت قدم بوده و بر استقامت در تمامی امور مداومت کن. در پرتو توصیۀ نبوی: این روایت یکی از وصایای جامع و مطهر پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- است که از شگفت‎ترین روایات «جوامع الکلم» به شمار می‎آید. در این حدیث ایشان مبانی و اصول اسلام را در دو کلمه جمع نموده اند: 1ـ ایمان: ایمانی که بر مدار توحید باشد. 2ـ استقامت: استقامتی که شامل طاعات باشد. شرح تفصیلی ایمان: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در حدیثی که حضرت عمر- رضی الله عنه- روایت کرده است؛ هنگامی که جبرئیل- علیه السلام- از ایشان در مورد ایمان پرسید، ایمان را چنین تعریف نمود: جیرئیل علیه السلام پرسید: از ایمان مرا آگاه کن. پیامبر- اکرم صلی الله علیه وسلم- فرمود: «ایمان این است که به الله، فرشتگان، کتاب‏ها، پیامبران، روز قیامت و خوب و بد تقدیر ایمان بیاوری». جبرئیل گفت: راست گفتی. پس ایمان در لغت به معنی: تصدیق و در اصطلاح شرع: تصدیق و باور داشتن به آنچه که رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در جواب جبرئیل فرمودند. ایمان به معنی تصدیق نمودنِ وجود یک معبود که شریک و همتایی ندارد؛ تصدیق نمودن وجود فرشتگان و اینکه آنان بندگان مکرم الله متعال اند و از دستورات خداوند نافرمانی نکرده و مطیع اوامر اند. آن‎ها را الله متعال از نور آفریده و از خوردن، نوشیدن و تولید نسل پاک اند. باور داشتن و تصدیق تمامی کتاب‎های آسمانی‎ای که الله متعال بر بندگان برگزیدۀ خود نازل فرموده؛ البته ایمان به آن شکل حقیقی و صورت ابتدایی ‎ای که کتاب‎های آسمانی قبل از تحریف و تغییر داشتند. ایمان به این اندیشه، که هر آنچه در هستیِ اطراف ما رخ می ‎دهد، به تقدیر و خواست الله متعال بر مبنای حکمتی است که غیر از او کس دیگری نمی ‎داند. این است ایمان و برای درک بهتر مسئله باید به این آیۀ قرآن دقت نمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنزَلَ مِن قَبْلُ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِاللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا» [نساء:136] ای کسانی که ایمان آورده ‌اید! به خدا و پیامبرش، و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید. کسی که خدا و فرشتگان او و کتاب‏ها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است. علما در مورد عموم و خصوص و یا زیادت و نقصان ایمان، آرا و نظرات متفاوتی دارند. امام خطابی شافعی- رحمه الله- گفته است: «اکثر مردم در این باره دچار اشتباه می ‎شوند». امام زهری- رحمه الله- گفته است: «اسلام یعنی کلام و سخن و ایمان به معنی عمل». امام بغوی- رحمه الله- گفته است: «اسلام نام اعمال ظاهری است و ایمان نام اعتقادات باطنی می‏ باشد». شرح تفصیلی استقامت: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی می ‎فرماید: «بگو پروردگار من الله است و سپس استقامت کن». این سخن پیامبر برگرفته از این آیۀ مبارکه است: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا الله ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» [فصلت:30]؛ به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌ شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است! و این گفتۀ الله متعال: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» [احقاف:13]؛ کسانی که گفتند: «پروردگار ما اللّه است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین می ‌شوند. حضرت ابوبکر صدیق- رضی الله عنه- لفظ «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» را به معنای (هیچ چیزی را با الله شریک نگرفتند و به سوی غیر او تعالی متوجه نشدند) تفسیر کرده است. حضرت عمر- رضی الله عنه- در باب تفسیر این الفاظ فرموده است: «بر طاعت الله متعال استقامت نموده و بسان روباه مکار طفره نرفته اند». امام نووی- رحمه الله- در کتاب «ریاض الصالحین» گفته است: «علما گفته اند که معنی استقامت: التزام به طاعت الله متعال است و این الفاظ از جوامع الکلم بوده و بیانگر نظام امور می‎ باشد». (ریاض الصالحین، ص:58) قشیری- رحمه الله- گفته است: «استقامت درجه ‏ای است که با آن تمام امور به کمال رسیده و وجود آن سبب حصول نیکی‏ها و نظام است». استقامت از امتیازات و خصایص بزرگان است؛ زیرا برای رسیدن به آن باید تمام عادات و رسم‎ها را ترک کرده و صادقانه در مقابل الله متعال حاضر باشد. امام احمد بن حنبل- رحمه الله- در کتاب «مسند» خود حدیثی را از رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- نقل کرده است که ایشان فرمودند: «استقيموا ولن تطيقوا»؛ استقامت کنید و هرگز شما نمی‎ توانید کاملاً حق استقامت را بجای آورید. این حدیث اشاره دارد که طبیعتاً در استقامت کوتاهی صورت می‌ گیرد و غیر از گروه اندکِ بندگان صادق الله، کسی دیگر نمی ‎تواند آن چنان که شایسته است حق استقامت را رعایت نماید. انواع استقامت: الف: استقامت قلب که اصلی‎ترین استقامت است و مراد از آن استقامت قلب بر توحید، خوف و خشیت الهی، شناخت الله، محبت الله و توکل به او تعالی می ‎باشد. قلب به مثابۀ حاکم و سایر اعضا حیثیت لشکر را دارد و اگر حاکم استقامت کرد، بقیۀ افراد تحت فرمان او نیز استقامت خواهند کرد. حدیثی از پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- بسیار بجا و مربوط به همین سخن است که ایشان فرمودند: «ألا وإن في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد كله، وإذا فسدت فسد الجسد كله، ألا وهي القلب» [بخاری (52)، به روایت نعمان بن بشیر- رضی الله عنه]؛ هان! در تن [آدمی] پاره گوشتی وجود دارد که چون اصلاح شود، همۀ تن اصلاح خواهد شد و چون فاسد گردد، همۀ تن فاسد خواهد شد. هان! آن پاره گوشت، قلب است. ب: استقامت زبان و اهمیت آن پس از استقامت قلب اهمیت می ‎یابد، زیرا زبان روایت‏گر قلب و تعبیرکنندۀ اسرار آن است. رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی که امام احمد در مسند خویش روایت کرده است، فرموده اند: «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَلاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ»؛ ایمان بنده درست نمی‎ شود تا اینکه قلب او درست شود و قلب او درست نخواهد شد مادامی که زبان او درست نشود. درس‏هایی از این وصیت نبوی: این حدیث نبوی شریف، به امور مهمی از باب عقیده و شریعت راهنمایی می ‎کند که در زندگی انسان مسلمان اهمیت زایدالوصفی دارد. به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره می ‎شود: 1ـ لزوم استقامت بر توحید و اخلاص عبادت فقط به خاطر الله تعالی؛ 2ـ علاقۀ قلبی صحابه- رضوان الله علیهم اجمعین- بر فراگیری امور دینی‎شان، و شوق فراوان نسبت به خیر و آنچه که آن‏ها را به رضای الله برساند؛ 3ـ این وصیت برگرفته از وصیت‏هایی است که الله سبحانه و تعالی خطاب به بندگان خویش نازل فرموده و شامل نیکی‎ها بوده و عمل به مقتضای آن، اطاعت الله و رسول او است. 4ـ استقامت به میزان شناخت امکان پذیر است؛ پس هر کس شناخت او از الله متعال کامل‏تر باشد؛ امر و نهی الله در نزد او ارج بیشتری دارد. برگرفته از کتاب «من وصایا الرسول للرجال» مؤلف: محمد خلیل عیتانی ترجمه: عبدالناصر امینی / هرات منبع : پایگاه اطلاع رسانی سنی آنلاین

ریشه‌ یابی اختلاف اهل حدیث و اهل رأی [بخش پایانی]

استفاده از رأی در برابر حدیث: از موارد مهمی که محدثان را در مواجهه‌ ای مستقیم با اصحاب الرأی قرار داد این بود که به زعم آنان اصحاب الرأی در برابر احادیث حضرت رسول (صلی الله علیه وسلم) از رأی و قیاس استفاده کرده، احادیث را با رأی خود رد می کنند، در حالی که به گفته آنان نخستین کسی که قیاس کرد ابلیس بود. از همین رهگذر بسیار سخت‌کوشانه در برابر اصحاب الرأی موضع گرفتند و علیه آنان صف آرایی کردند. اما باید دید که این دیدگاه آنان تا چه حدی مقرون به صحت است و آیا واقعا اصحاب الرأی چنین بودند؟ با بررسی و ارزیابی عملکرد اصحاب الرأی، و به ویژه کسانی مانند امام ابوحنیفه که جلودار بهره‌گیران از رأی و قیاس بود، ظاهر می گردد که خود این بزرگوار در این باره توضیحات لازم را داده و شبهات مطرح شده در این باره را پاسخ داده است. علامه ابن عبدالبر در کتاب «الانتقاء» از امام ابوحنیفه روایت کرده است که فرمود: «لعن الله من یخالف رسول الله (صلی الله علیه وسلم )، به أکرمنا الله و به استنقذنا. (22) (خدا لعنت کند کسی را که با رسول الله (صلی الله علیه وسلم) مخالفت کند، زیرا توسط ایشان خداوند ما را کرامت داده و رهایی بخشیده است.) علامه شعرانی در المیزان از امام ابوحنیفه روایت کرده است که فرمود: «کذب و الله و افتری علینا من یقول إننا نقدم القیاس علی النص و هل یحتاج بعد النص إلی قیاس... نحن لا نقیس إلا عند الضرورة الشدیدة.» (23) (کسی که می‌ گوید: ما قیاس را بر نص مقدم می داریم سوگند به خدا دروغ گفته و بر ما افترا بسته است؛ آیا پس از نص نیازی برای قیاس باقی می ماند؟ ما جز در هنگام نیاز شدید قیاس نمی کنیم.) گذشته از این که اصحاب الرأی قیاس و رأی را بر حدیث مقدم نمی کنند. حتی احادیث ضعیف را نیز بر رأی و قیاس مقدم می دارند. چنانکه ابن قیم در «أعلام الموقعی» می نویسد: اصحاب امام ابوحنیفه بر این امر اجماع دارند که در مذهب ابوحنیفه حدیث ضعیف نیز به نزد ایشان از قیاس و رأی اولی‌تر است و مذهبش را بر همین اساس پایه گذاری کرده است، چنانکه حدیث قهقهه را با وجود ضعفش بر قیاس و رأی مقدم کرده است. (24) سپس مثال‏های دیگری را نیز در این زمینه ذکر کرده است. البته این سخن ابن قیم در جای خود درست است که امام ابوحنیفه حدیث ضعیف را نیز بر قیاس مقدم می کند، اما لازمه این سخن آن نیست که احادیث ذکر شده حتما ضعیف هستند. با توجه به این سخنان صریح امام ابوحنیفه بسیاری از محدثان معتدل و آگاه دیدگاه‏شان را نسبت به اصحاب الرأی تغییر داده ‌اند، زیرا ترسی که در زمینۀ رد احادیث از سوی اصحاب الرأی وجود داشت از بین رفت. بررسی سخنان منقول از برخی ائمه علیه اصحاب الرأی چنانکه ذکر گردید مخالفت برخی از محدثان با اصحاب الرأی روشن و آشکار بوده است و با دیدگاهی تند علیه آنان سخن گفته و اظهار نظر کرده ‌اند. اما در این میان، در لابلای کتابهای حدیثی از ائمۀ بزرگواری که خود نیز پیشاهنگ بهره‌ جویان از عقل و رأی بوده و دارای مذاهب فقهی هستند، گفتارهایی علیه اصحاب الرأی روایت شده است که می‌ تواند برای بسیاری قابل تأمل باشد. اما شگفت انگیزتر این‌که برخی از محدثان بدون لحاظ کردن مقام و موقعیت آنان سخنانشان را نقل کرده ‌اند. گویا آنها سراسر مخالف اصحاب الرأی بوده ‌اند، در حالی که بسیاری از محققان تیزبین و آگاه به مفاهیم جرح و تعدیل از این رویه خرسند نیستند؛ چنانکه علامه ابن عبدالبر مالکی در کتاب «الانتقاء» می نویسد: «روی أهل الحدیث عن مالک ضد أبی حنیفة و أصحابه لایروون شیئا عن هذا.» (25) (اهل حدیث از امام مالک علیه امام ابوحنیفه سخنانی را نقل کرده ‌اند که یاران و اصحاب امام مالک چیزی از آن را روایت نکرده اند.) همچنین قاضی ابوالولید باجی پس از آن که در شرح مؤطا (7/ 300) گفتاری از امام مالک را نقل می ‌کند، می نویسد: به نظر من این روایت از امام مالک ثابت نیست، زیرا امام مالک با توجه به علم، خرد، فضل و دینی که دارد و بدون ثبوت و صحت سخنی، علیه کسی سخن نمی گوید، و درباره هیچ مسلمانی بدون تحقیق اظهار نظر نمی کند. و در ادامه به بیان روابط دوستانۀ این دو بزرگوار پرداخته در اخیر می نویسد: و ما سراغ نداریم که امام مالک علیه کسی از اهل رأی سخنی گفته باشد، البته گروهی از اصحاب الحدیث را از جهت نقل روایت جرح کرده است. (26) همچنین حافظ ابن دمیاطی پس از نقل گفتاری از امام احمد علیه اصحاب الرأی می ‌نویسد: در ثبوت و صحت این گفتار از امام احمد جای تردید وجود دارد، زیرا ایشان خود از اصحاب الرأی بوده است. (27) در اینجا باید دید که این سخنان منقول از ائمه علیه اصحاب الرأی تا چه حد به صحت نزدیک بوده و تراوش اندیشۀ برخی از راویان نیستند؛ زیرا اگر چنین سخنانی از ائمه بزرگوار علیه اصحاب الرأی ثابت می‌ بود، به طور حتم شاگردان‌شان آن سخنان را نقل می ‌کردند، نه افرادی که در مرتبه دورتر قرار دارند. این امکان هم وجود دارد که این ائمه بزرگوار در موقعیت خاصی چنین سخنی گفته اند و پس از دریافتن حقیقت امر، سخن خود را اصلاح و تعدیل کرده از عمل اصحاب الرأی تقدیر کرده اند، چنان‌ که نمونه‌ هایی در این باب از ائمه ذکر شده است. مانند ماجرای امام ابوحنیفه و امام اوزاعی که آن را حضرت عبدالله بن مبارک چنین روایت کرده و می ‌گوید: من در شام به نزد امام اوزاعی رفتم و او را در بیروت دیدار کردم. اوزاعی به من گفت: ای خراسانی، این بدعتی که در کوفه آمده و کنیتش ابوحنیفه است، چه کسی است؟ من به منزلم برگشته کتاب‌های امام ابوحنیفه را بررسی کردم و از مسایل مهم آن، بخشی را یادداشت کرده، پس از سه روز به نزد اوزاعی رفتم و ایشان موذن و امام مسجد آنجا بود. من رفتم و کتاب در دست من بود. به من گفت: این کتاب چیست؟ من کتاب را به او دادم و ایشان مسئله ‌ای را خواند که بر آن نوشته بودم: نعمان بن ثابت چنین فرمود. پس از اذان ایستاده و کتاب را می ‌خواند تا آنکه وقت نماز فرارسید. آن گاه کتاب را در آستینش گذاشت و امامت کرد. دوباره کتاب را درآورد و خواند و به پایان رسانیده سپس پرسید: ای خراسانی! این نعمان بن ثابت کیست؟ گفتم: شیخی است که او را در عراق دیدار کردم. فرمود: این، شیخ بزرگواری است، برو و از او بیشتر کسب فیض کن. اینجا بود که من گفتم: این شیخ همان ابوحنیفه است که شما از ایشان نهی کردید. (28) سپس این دو بزرگوار- ابوحنیفه و اوزاعی- در مکه مکرمه با یکدیگر دیدار کرده و درباره مسایل مذاکره کردند و هنگامی که از هم جدا شدند، اوزاعی به ابن مبارک فر مود: بر این مرد به سبب کثرت دانش و عقل زیادش رشک بردم و از خداوند خواهان مغفرتم. من دربارۀ او در اشتباهی آشکار بودم. این مرد را لازم گیر؛ زیرا او بر خلاف آن چیزی است که درباره او به من رسیده بود. (29) نمونه بارز دیگر در این زمینه عملکرد حضرت سفیان ثوری است که نخست از سرسخت ترین مخالفان اصحاب الرأی بوده، اما رفته رفته دیدگاهش در این باره تبدیل و تعدیل شد و خود در جرگۀ اصحاب الرأی درآمد، چنانکه امام صیمری نوشته است: «ومن اصحاب أبی حنیفة علی مسهر و هو الذی أخذ عنه سفیان علم أبی حنیفة و نسخ منه کتبه.» (30) (یکی از شاگردان ابوحنیفه، علی بن مسهر است و سفیان، علم ابوحنیفه را از او فرا گرفت و کتاب‌های ایشان را از طریق او برای خود نوشت.) و نیز امام صیمری چنین روایت کرده است: «کان سفیان یأخذ الفقه عن علی بن مسهر من قول أبی حنیفة.» (31) امام صیمری در کتاب اخبار ابی حنیفه و اصحابه بابی آورده است تحت عنوان «اخبار ابی حنیفه مع سفیان الثوری» و در این باب پاره ‌ای از موارد اختلاف و اتفاق این دو بزرگوار نقل شده‌ اند. نخست آن که سفیان ثوری در آغاز با دیدگاهها و عملکرد امام ابوحنیفه مخالفت شدیدی داشت تا جایی که به شاگردانش دستور می ‌داد که از مجالس ابوحنیفه دوری جویند، چنانکه ذکر گردید، اما خود ایشان مخفیانه در مجالس ابوحنیفه شرکت می‌ کرد (32) و شاگردانش نیز چنین می‌ کردند. همچنین از گفتارهای سفیان ثوری این واقعیت جلوه ‌گر می ‌شود که نخست با امام ابوحنیفه مخالف بود، اما پس از دریافتن واقعیت فقه تحقیقی امام ابوحنیفه به سوی کتاب‏ها و گفتارهای ایشان روی آوردند و به عملکرد گذشتۀ خود نیز اعتراف می‌ کردند، چنانکه زائده روایت کرده است که زیر سر سفیان کتابی دیدم که در آن نگاه می کرد و آن را می خواند. از او اجازه خواستم تا آن را بخوانم. ایشان کتاب را به من داد. مشاهده کردم که «کتاب الرهن» امام ابوحنیفه است. گفتم: آیا شما کتاب‌های ابوحنیفه را می‌خوانید؟ فرمود: دوست داشتم که همۀ کتاب‌هایش در نزد من بودند و در آن نگاه می‌ کردم و منت‏های شرح علم را که از من فوت شده دریابم و لیکن ما رویه‌ ای منصفانه با ایشان نداشته ‌ایم. (33) ایشان در اخیر، زبان به ثنای ابوحنیفه گشود و چنین می‌ فرمود: «کان أبوحنیفة شدید الاخذ للعلم، ذابا عن حرم الله أن تستحل. یأخذ بما صح عنده من الاحادیث التی کان یحملها الثقات و بالآخر من فعل رسول الله (صلی الله علیه وسلم ) و بما أدرک علیه علماء الکوفة ثم شنع علیه قوم یغفرالله لنا و لهم.» (34) (ابوحنیفه بسیار به فراگیری دانش اهتمام داشت و از حرمت شکنی حریم خداوندی دفاع می‌ کرد، از روایت انسان‏های معتمد احادیثی را می پسندید که نزد او صحیح بودند و کردار نهایی حضرت رسول (صلی الله علیه وسلم) و آنچه علمای کوفه را بر آن مشاهده کرده بود، حجت قرار می داد. وانگهی گروهی بر او ایراد گرفتند که خداوند از ما و آنها درگذرد.) همچنین امام صیمری از ایشان روایت کرده است که فرمود: «قد شنع علیه قوم فسکتنا عنهم بما نستغفرالله تعالی منه، بل قد کانت منا اللفظة بعد اللفظة.» (35) (گروهی بر ایشان ایراد گرفتند و ما نیز بر عملکردشان خاموشی گزیدیم که اکنون از آن سخنان از خداوند خواستار مغفرت هستیم، بلکه هر از گاهی ما نیز کلماتی علیه ایشان می‌گفتیم.) همچنین موارد دیگری رخ داد که در آغاز سبب گردید تا سفیان نسبت به امام ابوحنیفه دیدگاه نامناسبی داشته باشد، چنان‌که امام صیمری ذکر کرده است. (36) از دیگر علت‌های رویگردانی برخی از محدثان از امام ابوحنیفه آنست که ایشان به عنوان یک پژوهشگر توانا و صاحب ‌نظر در زمینه پذیرش احادیث دارای اصول و ضوابطی بود که با نظرداشت همان اصول و ضوابط از پذیرفتن پاره‌ ای از احادیث امتناع می ‌کرد و برخی از احادیث و حتی برخی از رجال حدیثی را در ترازوی نقد می سنجید و اساس این دیدگاه بر احتیاط در زمینه احادیث استوار بود. محدثان که گاهی از اصول و ضوابط امام ابوحنیفه آگاهی نداشتند و دیدگاههای حدیثی ایشان را نمی‌ دانستند بر او ایراد گرفته گمان می‌ کردند که ایشان رأی و دیدگاه خود را بر حدیث مقدم می دارد. ابن عبدالبر مالکی در کتاب «الانتقاء» می‌ نویسد: «کثیر من أهل الحدیث استجازوا الطعن علی أبی حنیفة لرده کثیرا من أخبار الآحاد العدول لانه یذهب فی ذلک إلی عرضها علی ما اجتمع علیه من الاحادیث ومعانی القرآن فما شذ عن ذلک رده و سماه شاذا.» (37) (بسیاری از اهل حدیث جرح ابوحنیفه را بدان سبب جایز شمردند که ایشان بسیاری از احادیث آحادی را که از طریق راویان عادل روایت شده بودند رد کرد و نپذیرفت، زیرا دیدگاه ابوحنیفه این بود که احادیث آحاد را بر احادیث متفق علیه و معانی قرآن عرضه می ‌داشت و هر حدیثی که بر خلاف آن بود آن را رد کرده شاذ می نامید.) همچنین ابویوسف از امام ابوحنیفه روایت کرده است که فرمود: «لایحل للرجل أن یروی الحدیث إلا إذا سمعه من فم المحدث فیحفظه ثم یحدث به.» (38) (برای انسان جایز نیست که حدیث روایت کند، مگر زمانی که از دهان محدث بشنود و آن را حفظ کند، سپس آن را روایت کند.) در واقع می ‌توان گفت: قضاوت‌ها و داوری‌های شتابزده و دور از تحقیق برخی از محدثان سبب‌ساز چنین رویه ‌ای نامتعادل و گاها افراطی بوده است. اما محدثانی که قدم در وادی تحقیق نهاده با بهره‌مندی از اندیشۀ خدادادی خود در راه استنباط و استخراج مسایل وقت صرف کرده‌ اند اصحاب الرأی را با دیده احترام و تقدیر می نگریستند. گرچه اندیشه ستیز با اصحاب الرأی و مخالفت با شیوۀ کاری‌شان در میان برخی از محدثان سده ‌های نخست طرفدارانی پیدا کرد؛ اما با ظاهر شدن آفتاب حقیقت و جلوه ‌گر شدن ثمرات پربار فقه و رأی، رفته رفته رویکرد بهره‌ گیری از عقل و رأی در راستای مسایل شرعی فراگیر شد و بسیاری از محدثان به این واقعیت رضایت دادند که استنباط و استخراج مسایل از ذخایر حدیثی و گنجینه ‌های روایی ضرورتی مبرم و انکارناپذیر است و رویگردانی از آن نه تنها مشکلی را حل نخواهد کرد، بلکه بر بار مشکلات نیز می افزاید. بر همین اساس بود که بسیاری از محدثان که روزگاری مخالف سرسخت اصحاب الرأی بودند، خود از کتاب‌های آنها استفاده می ‌کردند و دیدگاهشان را تغییر دادند، مانند سفیان ثوری و... اما محدثان فقیهی مانند امام مالک، امام احمد، امام شافعی، ابن ابی‌ ذئب، لیث بن سعد، اوزاعی و طحاوی توانستند با توانمندی و اقتدار نهضت خردگرایی را پیش ببرند و زمینه را برای رویش اندیشه‌ های ناب تحقیقی در زمینه حدیث و فقه فراهم کنند و به تعبیری توانستند زنجیره وصلی باشند بین اصحاب الرأی و محدثان و توانستند با عملکردشان در میان این دو طیف آشتی برقرار کنند و با ورود مبارک چنین انسان‌های معتدل و وارسته‌ ای به ساحت عقل‌گرایان و اصحاب الرأی لهیب حمله‌ های تند و جارحانه محدثان علیه اصحاب الرأی به خاموشی گرایید. تاملی بر برخی کتابهای جرح و تعدیل در اینجا این پرسش مطرح می‌ گردد که چرا در کتاب‌های جرح و تعدیل سخنان متعارض و جارحانه‌ ای درباره اصحاب الرأی و به ویژه امام ابوحنیفه و یارانش مشاهده می گردد؟ در پاسخ باید گفت که فقها و به عبارتی دقیق‌تر اصحاب الرأی عنان همت‌شان را به سوی اجتهاد و استنباط احکام و برآورده کردن نیازهای شرعی مردم معطوف داشتند و با وجود آگاهی از ذخیرۀ حدیثی و روایی و احوال رجال حدیثی کمتر در اندیشه گردآوری کتاب‌های رجال بر آمدند. اما در مقابل، محدثان در راستای گردآوری مجموعه ‌های مختلف حدیثی و تعمق در جانب روایتی و نه درایتی حدیث، همتی مضاعف و فوق العاده داشتند و در زمینه گردآوری شرح حال محدثان و راویان و کندوکاو در این عرصۀ حدیثی قدم‏های استواری برداشتند که این کارهای سترگ‌شان جای بسی شکر و تقدیر دارد. اما این واقعیت را نباید از یاد برد که همین محدثان با توجه به دیدگاه منفی‌شان نسبت به فقه و اصحاب الرأی سخنان ناروای بسیاری را از اهل حدیث علیه اصحاب الرأی و برخی فقها و به ویژه امام ابوحنیفه و یارانش نقل کردند که برای همیشه در کتاب‌هایشان ماندگار شد و تا هنوز نیز باقی است. گرچه انسان‌های فرهیخته و واقع‌بین امت اسلامی همواره به زوایای پیدا و پنهان این دیدگاههای نامتعادل و در برخی موارد افراطی پی برده و چندان عنایتی بدان نکرده اند، بلکه این سخنان را در بسیاری موارد مردود و غیر قابل اعتبار شمرده ‌اند و با نظرداشت قواعد و ضوابط حدیثی و اصول جرح و تعدیل نیز برای این سخنان چندان اعتباری باقی نمی ماند. علامه کوثری در مقدمه کتاب «نصب الرأیة فی تخریج أحادیث الهدایة» می ‌نویسد: در کتاب ضعفاء عقیلی و الکامل بن عدی گفتارهای زیادی درباره بزرگان اصحاب الرأی وجود دارد که برآمده از هوی و هوس هستند. علامه تاج الدین سبکی می ‌گوید: «بل الصواب عندنا أن من ثبتت إمامته و عدالته و کثر مادحوه و مزکوه و ندر جارحوه و کانت هناک قرینة دالة علی سبب جرحه من تعصب مذهبی أو غیره، فإنا لانلتفت إلی الجرح فیه و نعمل فیه بالعدالة و إلا لو فتحنا هذا الباب و أخذنا بتقدیم الجرح علی إطلاقه لما سلم لنا أحد من الأئمة، إذ ما من إمام إلا و قد طعن فیه طاعنون و هلک فیه هالکون.» (39) (شیوۀ درست نزد ما آنست که هر کسی امامت و عدالتش ثابت، تزکیه کنندگان و مدح کنندگانش بسیار و جرح کنندگانش اندک باشند و دلیلی وجود داشته باشد که علت جرحش را هویدا سازد از قبیل تعصب مذهبی و غیره، پس در چنین مواردی به جرحی که درباره آن شخص گفته شده، توجه نمی کنیم و به اصل عدالت درباره او عمل می‌ کنیم، وگرنه اگر این دروازه را بگشاییم و به طور مطلق جرح را مقدم بشماریم، هیچ امامی سالم نمی ‌ماند، زیرا هیچ امامی نیست مگر این که گروهی بر او ایراد گرفته ‌اند و درباره او به هلاکت افتاده اند.) و ابن عبدالبر نیز چنین گفته و استدلال کرده است به این نکته که برخی از سلف، برخی دیگر را جرح کرده اند و گفتاری درباره آنان دارند که انگیزۀ پاره ‌ای از سخنان‌شان غضب و حسد بوده و انگیزه برخی دیگر از سخنان، تاویل و اختلاف اجتهاد بوده است؛ سخنانی که درباره طرف مقابل قابل پذیرش نیستند.) (40) همچنین علامه ابن عبدالبر در کتاب «جامع بیان العلم و فضله» درأین باره بابی آورده است تحت عنوان "باب حکم قول العلماء بعضهم فی بعض: 2/ 150) و این باب را با این حدیث حضرت زبیر از رسول الله (صلی الله علیه وسلم) آغاز کرده است که فرمود: «دب إلیکم داء الامم قبلکم: الحسد و البغضاء.» (41) (حسودی و کینه توزی که بیماری امت‌های پیشین هستند در شما سرایت کرده اند). بنابراین اگر دو نفر از لحاظ عقیدتی و فکری با یکدیگر مشکل دارند، جرح‏شان علیه یکدیگر قابل پذیرش نخواهد بود و در اینجا نیز اختلاف عقیدتی و فکری و تعصب مذهبی را می‌ توانیم عامل اصلی جرح بدانیم و با توجه به این واقعیت این نوع جرح‏ها اعتباری نخواهند داشت. نتیجه با توجه به سیر تاریخی علوم حدیث و فقه و ارزیابی شاهکارهای بزرگ و ارزشمند حدیثی و فقهی به این نتیجه می ‌رسیم که هم محدثان بزرگوار و هم فقهای کرام در راستای خدمت به اسلام تلاش‌های قابل تقدیر و سترگی داشته ‌اند و تا هنوز جوامع اسلامی از آثار مکتوب و محفوظ ایشان بهره‌ ها می برد. البته با اذعان به این واقعیت که رویکرد فکری این دو مکتب در راستای بهره ‌گیری از رأی و قیاس با همدیگر تفاوت‌هایی داشته و محدثان از گام نهادن در این وادی خودداری کرده‌ اند، به دلایل مختلف از ورود دیگران نیز در این عرصه ناخرسند و ناراضی بوده اند. بر اثر همین نارضایتی از عملکرد اصحاب الرأی بود که شاگردان و مصاحبانشان را از شرکت در مجالس اصحاب الرأی بازداشته خود نیز از روایت کردن برای آنان و از آنان امتناع می ‌کردند و گمان می‌ کردند که ابوحنیفه و دیگر اصحاب الرأی، رأی و قیاس‌شان را بر نصوص مقدم می دارند، در حالی که این گمان از سوی اصحاب الرأی مورد تردید قرار گرفت. از این رهگذر بود که برخی از محدثان زبان به جرح اصحاب الرأی گشودند و جرح‌شان در کتاب‌های طبقات و رجال مکتوب و تا امروز نیز ماندگار شده است. گرچه محققان محدثین با دریافتن واقعیت موجود در عملکرد اصحاب الرأی شیوۀ کاری آنان را در زمینۀ حل معضلات شرعی جامعۀ اسلامی ستودند و خود نیز در این راستا قدمهای استواری برداشتند، چنانکه ذکر گردید. همچنین با ورود اصحاب الرأی و فقها به دستگاههای حکومتی آن زمان و پذیرفتن سمت قضاوت از سوی برخی از آنان انگیزۀ دیگری برای محدثان بود تا آنان را جرح کنند و نیز پس از آزمون "خلق قرآن" که بسیاری از محدثان و راویان در آن آزار دیدند و شکنجه شدند، راه برای جرح اصحاب الرأی از سوی روات گشوده ‌تر گردید و قضاتی را که در کنار خلفا در امر این شکنجه‌ها سهیم بودند به شدت مورد نکوهش قرار داده، اساتید فقهی‌شان را که در این ماجرا هیچ سهمی نداشتند، نیز جرح کردند، در حالی که این قاضی‏ها گرایش اعتزالی داشتند و اما امامان فقهی‌شان از هر تهمتی مبرا بودند. عصارۀ مطلب آن که این جرح‏ها و ایراد‌ها علیه اصحاب الرأی و به ویژه امام ابوحنیفه و اصحاب او در کتاب‌ها مکتوب شد و تا هنوز باقی مانده و گاهی برخی از مدعیان شناخت اصول جرح و تعدیل بدون نظرداشت ن سفيان بن عبد الله الثقفي، قال: قلت: يا رسول الله، قل لي بأمر في الإسلام قولاً لا أسأل عنه أحدا غيرك. قال: «قل آمنت بالله ثم استقم». [مسلم، کتاب الایمان(38)، ابن ماجه، کتاب الفتن (3972)] سفیان بن عبدالله ثقفی رضی الله عنه گوید: به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم گفتم: ای رسول خدا در مورد اسلام چنان گفته‎ ای به من عرض نمایید که غیر از شما از کسی دیگر نپرسم. ایشان فرمودند: «بگو به الله ایمان آوردم و سپس [به مقتضای ایمانت] استقامت کن». شرح الفاظ حدیث: في الإسلام: مراد از لفظ «الاسلام» در پرسش صحابی، عقیده و شریعت است. استقم: بر طاعات ثابت قدم بوده و بر استقامت در تمامی امور مداومت کن. در پرتو توصیۀ نبوی: این روایت یکی از وصایای جامع و مطهر پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- است که از شگفت‎ترین روایات «جوامع الکلم» به شمار می‎آید. در این حدیث ایشان مبانی و اصول اسلام را در دو کلمه جمع نموده اند: 1ـ ایمان: ایمانی که بر مدار توحید باشد. 2ـ استقامت: استقامتی که شامل طاعات باشد. شرح تفصیلی ایمان: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در حدیثی که حضرت عمر- رضی الله عنه- روایت کرده است؛ هنگامی که جبرئیل- علیه السلام- از ایشان در مورد ایمان پرسید، ایمان را چنین تعریف نمود: جیرئیل علیه السلام پرسید: از ایمان مرا آگاه کن. پیامبر- اکرم صلی الله علیه وسلم- فرمود: «ایمان این است که به الله، فرشتگان، کتاب‏ها، پیامبران، روز قیامت و خوب و بد تقدیر ایمان بیاوری». جبرئیل گفت: راست گفتی. پس ایمان در لغت به معنی: تصدیق و در اصطلاح شرع: تصدیق و باور داشتن به آنچه که رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در جواب جبرئیل فرمودند. ایمان به معنی تصدیق نمودنِ وجود یک معبود که شریک و همتایی ندارد؛ تصدیق نمودن وجود فرشتگان و اینکه آنان بندگان مکرم الله متعال اند و از دستورات خداوند نافرمانی نکرده و مطیع اوامر اند. آن‎ها را الله متعال از نور آفریده و از خوردن، نوشیدن و تولید نسل پاک اند. باور داشتن و تصدیق تمامی کتاب‎های آسمانی‎ای که الله متعال بر بندگان برگزیدۀ خود نازل فرموده؛ البته ایمان به آن شکل حقیقی و صورت ابتدایی ‎ای که کتاب‎های آسمانی قبل از تحریف و تغییر داشتند. ایمان به این اندیشه، که هر آنچه در هستیِ اطراف ما رخ می ‎دهد، به تقدیر و خواست الله متعال بر مبنای حکمتی است که غیر از او کس دیگری نمی ‎داند. این است ایمان و برای درک بهتر مسئله باید به این آیۀ قرآن دقت نمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنزَلَ مِن قَبْلُ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِاللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا» [نساء:136] ای کسانی که ایمان آورده ‌اید! به خدا و پیامبرش، و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید. کسی که خدا و فرشتگان او و کتاب‏ها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است. علما در مورد عموم و خصوص و یا زیادت و نقصان ایمان، آرا و نظرات متفاوتی دارند. امام خطابی شافعی- رحمه الله- گفته است: «اکثر مردم در این باره دچار اشتباه می ‎شوند». امام زهری- رحمه الله- گفته است: «اسلام یعنی کلام و سخن و ایمان به معنی عمل». امام بغوی- رحمه الله- گفته است: «اسلام نام اعمال ظاهری است و ایمان نام اعتقادات باطنی می‏ باشد». شرح تفصیلی استقامت: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی می ‎فرماید: «بگو پروردگار من الله است و سپس استقامت کن». این سخن پیامبر برگرفته از این آیۀ مبارکه است: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا الله ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» [فصلت:30]؛ به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌ شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است! و این گفتۀ الله متعال: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» [احقاف:13]؛ کسانی که گفتند: «پروردگار ما اللّه است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین می ‌شوند. حضرت ابوبکر صدیق- رضی الله عنه- لفظ «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» را به معنای (هیچ چیزی را با الله شریک نگرفتند و به سوی غیر او تعالی متوجه نشدند) تفسیر کرده است. حضرت عمر- رضی الله عنه- در باب تفسیر این الفاظ فرموده است: «بر طاعت الله متعال استقامت نموده و بسان روباه مکار طفره نرفته اند». امام نووی- رحمه الله- در کتاب «ریاض الصالحین» گفته است: «علما گفته اند که معنی استقامت: التزام به طاعت الله متعال است و این الفاظ از جوامع الکلم بوده و بیانگر نظام امور می‎ باشد». (ریاض الصالحین، ص:58) قشیری- رحمه الله- گفته است: «استقامت درجه ‏ای است که با آن تمام امور به کمال رسیده و وجود آن سبب حصول نیکی‏ها و نظام است». استقامت از امتیازات و خصایص بزرگان است؛ زیرا برای رسیدن به آن باید تمام عادات و رسم‎ها را ترک کرده و صادقانه در مقابل الله متعال حاضر باشد. امام احمد بن حنبل- رحمه الله- در کتاب «مسند» خود حدیثی را از رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- نقل کرده است که ایشان فرمودند: «استقيموا ولن تطيقوا»؛ استقامت کنید و هرگز شما نمی‎ توانید کاملاً حق استقامت را بجای آورید. این حدیث اشاره دارد که طبیعتاً در استقامت کوتاهی صورت می‌ گیرد و غیر از گروه اندکِ بندگان صادق الله، کسی دیگر نمی ‎تواند آن چنان که شایسته است حق استقامت را رعایت نماید. انواع استقامت: الف: استقامت قلب که اصلی‎ترین استقامت است و مراد از آن استقامت قلب بر توحید، خوف و خشیت الهی، شناخت الله، محبت الله و توکل به او تعالی می ‎باشد. قلب به مثابۀ حاکم و سایر اعضا حیثیت لشکر را دارد و اگر حاکم استقامت کرد، بقیۀ افراد تحت فرمان او نیز استقامت خواهند کرد. حدیثی از پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- بسیار بجا و مربوط به همین سخن است که ایشان فرمودند: «ألا وإن في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد كله، وإذا فسدت فسد الجسد كله، ألا وهي القلب» [بخاری (52)، به روایت نعمان بن بشیر- رضی الله عنه]؛ هان! در تن [آدمی] پاره گوشتی وجود دارد که چون اصلاح شود، همۀ تن اصلاح خواهد شد و چون فاسد گردد، همۀ تن فاسد خواهد شد. هان! آن پاره گوشت، قلب است. ب: استقامت زبان و اهمیت آن پس از استقامت قلب اهمیت می ‎یابد، زیرا زبان روایت‏گر قلب و تعبیرکنندۀ اسرار آن است. رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی که امام احمد در مسند خویش روایت کرده است، فرموده اند: «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَلاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ»؛ ایمان بنده درست نمی‎ شود تا اینکه قلب او درست شود و قلب او درست نخواهد شد مادامی که زبان او درست نشود. درس‏هایی از این وصیت نبوی: این حدیث نبوی شریف، به امور مهمی از باب عقیده و شریعت راهنمایی می ‎کند که در زندگی انسان مسلمان اهمیت زایدالوصفی دارد. به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره می ‎شود: 1ـ لزوم استقامت بر توحید و اخلاص عبادت فقط به خاطر الله تعالی؛ 2ـ علاقۀ قلبی صحابه- رضوان الله علیهم اجمعین- بر فراگیری امور دینی‎شان، و شوق فراوان نسبت به خیر و آنچه که آن‏ها را به رضای الله برساند؛ 3ـ این وصیت برگرفته از وصیت‏هایی است که الله سبحانه و تعالی خطاب به بندگان خویش نازل فرموده و شامل نیکی‎ها بوده و عمل به مقتضای آن، اطاعت الله و رسول او است. 4ـ استقامت به میزان شناخت امکان پذیر است؛ پس هر کس شناخت او از الله متعال کامل‏تر باشد؛ امر و نهی الله در نزد او ارج بیشتری دارد. برگرفته از کتاب «من وصایا الرسول للرجال» مؤلف: محمد خلیل عیتانی ترجمه: عبدالناصر امینی / هرات یشینۀ این سخنان و با سطحی‌نگری آن را نقل می کنند که چنین عملکردی شایستۀ ارباب تحقیق نیست. اما واقعیت آنست که به اعتراف محققان گذشته و امروز همان گونه که جرح یحیی بن معین علیه امام شافعی، جرح ابن ابی ذئب علیه امام مالک، جرح امام ابوزرعه و ابوحاتم علیه امام بخاری پذیرفته نیست، به همین نحو جرح برخی از محدثین علیه بزرگان اهل رأی که خدمات‌شان از سوی ائمه کرام مسلّم بوده است، به ویژه امام ابوحنیفه و شاگردان رشید ایشان نیز قابل پذیرش نخواهد بود و چنان که ابن عبدالبر فرموده است: هر کس گفتار برخی از علمای معتمد را علیه یکدیگر بپذیرد، پس باید گفتار برخی از صحابه را علیه یکدیگر نیز بپذیرد و اگر چنین کند پس بدون تردید به گمراهی سختی در افتاده و به هلاکت آشکاری گرفتار آمده است. (42) پی نوشت‏: 22- السنة و مکانتها فی التشریع الاسلامی ص 376 23- همان ص 377 24- همان‌جا 25- ابن عبدالبر، الانتقاء 1/ 150 26- تانیب الخطیب ص 7-8 27- المستفاد من ذیل تاریخ بغداد 2/ 98 28- تقی الدین بن عبدالقادر تمیمی ، الطبقات السنیه من تراجم الحنفیة 1/ 27 29- سیوطی، الخیرات الحسان ص32 30- عبدالقادر قرشی، الجواهر المضیئة 1/ 378 31- امام صیمری، اخبار ابی حنیفه و اصحابه ص74، عالم الکتب، بیروت 32- همانجا 33- همانجا 34- ابن عبدالبر، الإنتقاء ص262 35- اخبار ابی حنیفة و اصحابه ص75 36- همان ص75 37- الإنتقاء ص 276 با تحقیق ابوغده. 38- المدخل فی اصول الحدیث از حاکم ص 15، الامام ابن ماجه و کتابه السنن ص56 و برأی تفصیل بیشتر بنگرید: السنة و مکانتها فی التشریع الاسلامی ص 1-380 39- تاج الدین سبکی، مقدمة فی الجرح و التعدیل ص20 به تحقیق ابوغده 40- همان صصـ 3-22، الرفع و التکمیل فی الجر ح و التعدیل صـ 431 چاپ سوم 41- رواه الترمذی 42- مقدمة فی الجرح والتعدیل صــ 29 نویسنده: مولوی عبداللطیف نارویی منبع : ن سفيان بن عبد الله الثقفي، قال: قلت: يا رسول الله، قل لي بأمر في الإسلام قولاً لا أسأل عنه أحدا غيرك. قال: «قل آمنت بالله ثم استقم». [مسلم، کتاب الایمان(38)، ابن ماجه، کتاب الفتن (3972)] سفیان بن عبدالله ثقفی رضی الله عنه گوید: به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم گفتم: ای رسول خدا در مورد اسلام چنان گفته‎ ای به من عرض نمایید که غیر از شما از کسی دیگر نپرسم. ایشان فرمودند: «بگو به الله ایمان آوردم و سپس [به مقتضای ایمانت] استقامت کن». شرح الفاظ حدیث: في الإسلام: مراد از لفظ «الاسلام» در پرسش صحابی، عقیده و شریعت است. استقم: بر طاعات ثابت قدم بوده و بر استقامت در تمامی امور مداومت کن. در پرتو توصیۀ نبوی: این روایت یکی از وصایای جامع و مطهر پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- است که از شگفت‎ترین روایات «جوامع الکلم» به شمار می‎آید. در این حدیث ایشان مبانی و اصول اسلام را در دو کلمه جمع نموده اند: 1ـ ایمان: ایمانی که بر مدار توحید باشد. 2ـ استقامت: استقامتی که شامل طاعات باشد. شرح تفصیلی ایمان: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در حدیثی که حضرت عمر- رضی الله عنه- روایت کرده است؛ هنگامی که جبرئیل- علیه السلام- از ایشان در مورد ایمان پرسید، ایمان را چنین تعریف نمود: جیرئیل علیه السلام پرسید: از ایمان مرا آگاه کن. پیامبر- اکرم صلی الله علیه وسلم- فرمود: «ایمان این است که به الله، فرشتگان، کتاب‏ها، پیامبران، روز قیامت و خوب و بد تقدیر ایمان بیاوری». جبرئیل گفت: راست گفتی. پس ایمان در لغت به معنی: تصدیق و در اصطلاح شرع: تصدیق و باور داشتن به آنچه که رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در جواب جبرئیل فرمودند. ایمان به معنی تصدیق نمودنِ وجود یک معبود که شریک و همتایی ندارد؛ تصدیق نمودن وجود فرشتگان و اینکه آنان بندگان مکرم الله متعال اند و از دستورات خداوند نافرمانی نکرده و مطیع اوامر اند. آن‎ها را الله متعال از نور آفریده و از خوردن، نوشیدن و تولید نسل پاک اند. باور داشتن و تصدیق تمامی کتاب‎های آسمانی‎ای که الله متعال بر بندگان برگزیدۀ خود نازل فرموده؛ البته ایمان به آن شکل حقیقی و صورت ابتدایی ‎ای که کتاب‎های آسمانی قبل از تحریف و تغییر داشتند. ایمان به این اندیشه، که هر آنچه در هستیِ اطراف ما رخ می ‎دهد، به تقدیر و خواست الله متعال بر مبنای حکمتی است که غیر از او کس دیگری نمی ‎داند. این است ایمان و برای درک بهتر مسئله باید به این آیۀ قرآن دقت نمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنزَلَ مِن قَبْلُ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِاللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا» [نساء:136] ای کسانی که ایمان آورده ‌اید! به خدا و پیامبرش، و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید. کسی که خدا و فرشتگان او و کتاب‏ها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است. علما در مورد عموم و خصوص و یا زیادت و نقصان ایمان، آرا و نظرات متفاوتی دارند. امام خطابی شافعی- رحمه الله- گفته است: «اکثر مردم در این باره دچار اشتباه می ‎شوند». امام زهری- رحمه الله- گفته است: «اسلام یعنی کلام و سخن و ایمان به معنی عمل». امام بغوی- رحمه الله- گفته است: «اسلام نام اعمال ظاهری است و ایمان نام اعتقادات باطنی می‏ باشد». شرح تفصیلی استقامت: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی می ‎فرماید: «بگو پروردگار من الله است و سپس استقامت کن». این سخن پیامبر برگرفته از این آیۀ مبارکه است: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا الله ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» [فصلت:30]؛ به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌ شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است! و این گفتۀ الله متعال: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» [احقاف:13]؛ کسانی که گفتند: «پروردگار ما اللّه است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین می ‌شوند. حضرت ابوبکر صدیق- رضی الله عنه- لفظ «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» را به معنای (هیچ چیزی را با الله شریک نگرفتند و به سوی غیر او تعالی متوجه نشدند) تفسیر کرده است. حضرت عمر- رضی الله عنه- در باب تفسیر این الفاظ فرموده است: «بر طاعت الله متعال استقامت نموده و بسان روباه مکار طفره نرفته اند». امام نووی- رحمه الله- در کتاب «ریاض الصالحین» گفته است: «علما گفته اند که معنی استقامت: التزام به طاعت الله متعال است و این الفاظ از جوامع الکلم بوده و بیانگر نظام امور می‎ باشد». (ریاض الصالحین، ص:58) قشیری- رحمه الله- گفته است: «استقامت درجه ‏ای است که با آن تمام امور به کمال رسیده و وجود آن سبب حصول نیکی‏ها و نظام است». استقامت از امتیازات و خصایص بزرگان است؛ زیرا برای رسیدن به آن باید تمام عادات و رسم‎ها را ترک کرده و صادقانه در مقابل الله متعال حاضر باشد. امام احمد بن حنبل- رحمه الله- در کتاب «مسند» خود حدیثی را از رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- نقل کرده است که ایشان فرمودند: «استقيموا ولن تطيقوا»؛ استقامت کنید و هرگز شما نمی‎ توانید کاملاً حق استقامت را بجای آورید. این حدیث اشاره دارد که طبیعتاً در استقامت کوتاهی صورت می‌ گیرد و غیر از گروه اندکِ بندگان صادق الله، کسی دیگر نمی ‎تواند آن چنان که شایسته است حق استقامت را رعایت نماید. انواع استقامت: الف: استقامت قلب که اصلی‎ترین استقامت است و مراد از آن استقامت قلب بر توحید، خوف و خشیت الهی، شناخت الله، محبت الله و توکل به او تعالی می ‎باشد. قلب به مثابۀ حاکم و سایر اعضا حیثیت لشکر را دارد و اگر حاکم استقامت کرد، بقیۀ افراد تحت فرمان او نیز استقامت خواهند کرد. حدیثی از پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- بسیار بجا و مربوط به همین سخن است که ایشان فرمودند: «ألا وإن في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد كله، وإذا فسدت فسد الجسد كله، ألا وهي القلب» [بخاری (52)، به روایت نعمان بن بشیر- رضی الله عنه]؛ هان! در تن [آدمی] پاره گوشتی وجود دارد که چون اصلاح شود، همۀ تن اصلاح خواهد شد و چون فاسد گردد، همۀ تن فاسد خواهد شد. هان! آن پاره گوشت، قلب است. ب: استقامت زبان و اهمیت آن پس از استقامت قلب اهمیت می ‎یابد، زیرا زبان روایت‏گر قلب و تعبیرکنندۀ اسرار آن است. رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی که امام احمد در مسند خویش روایت کرده است، فرموده اند: «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَلاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ»؛ ایمان بنده درست نمی‎ شود تا اینکه قلب او درست شود و قلب او درست نخواهد شد مادامی که زبان او درست نشود. درس‏هایی از این وصیت نبوی: این حدیث نبوی شریف، به امور مهمی از باب عقیده و شریعت راهنمایی می ‎کند که در زندگی انسان مسلمان اهمیت زایدالوصفی دارد. به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره می ‎شود: 1ـ لزوم استقامت بر توحید و اخلاص عبادت فقط به خاطر الله تعالی؛ 2ـ علاقۀ قلبی صحابه- رضوان الله علیهم اجمعین- بر فراگیری امور دینی‎شان، و شوق فراوان نسبت به خیر و آنچه که آن‏ها را به رضای الله برساند؛ 3ـ این وصیت برگرفته از وصیت‏هایی است که الله سبحانه و تعالی خطاب به بندگان خویش نازل فرموده و شامل نیکی‎ها بوده و عمل به مقتضای آن، اطاعت الله و رسول او است. 4ـ استقامت به میزان شناخت امکان پذیر است؛ پس هر کس شناخت او از الله متعال کامل‏تر باشد؛ امر و نهی الله در نزد او ارج بیشتری دارد. برگرفته از کتاب «من وصایا الرسول للرجال» مؤلف: محمد خلیل عیتانی ترجمه: عبدالناصر امینی / هرات ن سفيان بن عبد الله الثقفي، قال: قلت: يا رسول الله، قل لي بأمر في الإسلام قولاً لا أسأل عنه أحدا غيرك. قال: «قل آمنت بالله ثم استقم». [مسلم، کتاب الایمان(38)، ابن ماجه، کتاب الفتن (3972)] سفیان بن عبدالله ثقفی رضی الله عنه گوید: به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم گفتم: ای رسول خدا در مورد اسلام چنان گفته‎ ای به من عرض نمایید که غیر از شما از کسی دیگر نپرسم. ایشان فرمودند: «بگو به الله ایمان آوردم و سپس [به مقتضای ایمانت] استقامت کن». شرح الفاظ حدیث: في الإسلام: مراد از لفظ «الاسلام» در پرسش صحابی، عقیده و شریعت است. استقم: بر طاعات ثابت قدم بوده و بر استقامت در تمامی امور مداومت کن. در پرتو توصیۀ نبوی: این روایت یکی از وصایای جامع و مطهر پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- است که از شگفت‎ترین روایات «جوامع الکلم» به شمار می‎آید. در این حدیث ایشان مبانی و اصول اسلام را در دو کلمه جمع نموده اند: 1ـ ایمان: ایمانی که بر مدار توحید باشد. 2ـ استقامت: استقامتی که شامل طاعات باشد. شرح تفصیلی ایمان: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در حدیثی که حضرت عمر- رضی الله عنه- روایت کرده است؛ هنگامی که جبرئیل- علیه السلام- از ایشان در مورد ایمان پرسید، ایمان را چنین تعریف نمود: جیرئیل علیه السلام پرسید: از ایمان مرا آگاه کن. پیامبر- اکرم صلی الله علیه وسلم- فرمود: «ایمان این است که به الله، فرشتگان، کتاب‏ها، پیامبران، روز قیامت و خوب و بد تقدیر ایمان بیاوری». جبرئیل گفت: راست گفتی. پس ایمان در لغت به معنی: تصدیق و در اصطلاح شرع: تصدیق و باور داشتن به آنچه که رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در جواب جبرئیل فرمودند. ایمان به معنی تصدیق نمودنِ وجود یک معبود که شریک و همتایی ندارد؛ تصدیق نمودن وجود فرشتگان و اینکه آنان بندگان مکرم الله متعال اند و از دستورات خداوند نافرمانی نکرده و مطیع اوامر اند. آن‎ها را الله متعال از نور آفریده و از خوردن، نوشیدن و تولید نسل پاک اند. باور داشتن و تصدیق تمامی کتاب‎های آسمانی‎ای که الله متعال بر بندگان برگزیدۀ خود نازل فرموده؛ البته ایمان به آن شکل حقیقی و صورت ابتدایی ‎ای که کتاب‎های آسمانی قبل از تحریف و تغییر داشتند. ایمان به این اندیشه، که هر آنچه در هستیِ اطراف ما رخ می ‎دهد، به تقدیر و خواست الله متعال بر مبنای حکمتی است که غیر از او کس دیگری نمی ‎داند. این است ایمان و برای درک بهتر مسئله باید به این آیۀ قرآن دقت نمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنزَلَ مِن قَبْلُ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِاللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا» [نساء:136] ای کسانی که ایمان آورده ‌اید! به خدا و پیامبرش، و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید. کسی که خدا و فرشتگان او و کتاب‏ها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است. علما در مورد عموم و خصوص و یا زیادت و نقصان ایمان، آرا و نظرات متفاوتی دارند. امام خطابی شافعی- رحمه الله- گفته است: «اکثر مردم در این باره دچار اشتباه می ‎شوند». امام زهری- رحمه الله- گفته است: «اسلام یعنی کلام و سخن و ایمان به معنی عمل». امام بغوی- رحمه الله- گفته است: «اسلام نام اعمال ظاهری است و ایمان نام اعتقادات باطنی می‏ باشد». شرح تفصیلی استقامت: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی می ‎فرماید: «بگو پروردگار من الله است و سپس استقامت کن». این سخن پیامبر برگرفته از این آیۀ مبارکه است: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا الله ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» [فصلت:30]؛ به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌ شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است! و این گفتۀ الله متعال: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» [احقاف:13]؛ کسانی که گفتند: «پروردگار ما اللّه است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین می ‌شوند. حضرت ابوبکر صدیق- رضی الله عنه- لفظ «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» را به معنای (هیچ چیزی را با الله شریک نگرفتند و به سوی غیر او تعالی متوجه نشدند) تفسیر کرده است. حضرت عمر- رضی الله عنه- در باب تفسیر این الفاظ فرموده است: «بر طاعت الله متعال استقامت نموده و بسان روباه مکار طفره نرفته اند». امام نووی- رحمه الله- در کتاب «ریاض الصالحین» گفته است: «علما گفته اند که معنی استقامت: التزام به طاعت الله متعال است و این الفاظ از جوامع الکلم بوده و بیانگر نظام امور می‎ باشد». (ریاض الصالحین، ص:58) قشیری- رحمه الله- گفته است: «استقامت درجه ‏ای است که با آن تمام امور به کمال رسیده و وجود آن سبب حصول نیکی‏ها و نظام است». استقامت از امتیازات و خصایص بزرگان است؛ زیرا برای رسیدن به آن باید تمام عادات و رسم‎ها را ترک کرده و صادقانه در مقابل الله متعال حاضر باشد. امام احمد بن حنبل- رحمه الله- در کتاب «مسند» خود حدیثی را از رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- نقل کرده است که ایشان فرمودند: «استقيموا ولن تطيقوا»؛ استقامت کنید و هرگز شما نمی‎ توانید کاملاً حق استقامت را بجای آورید. این حدیث اشاره دارد که طبیعتاً در استقامت کوتاهی صورت می‌ گیرد و غیر از گروه اندکِ بندگان صادق الله، کسی دیگر نمی ‎تواند آن چنان که شایسته است حق استقامت را رعایت نماید. انواع استقامت: الف: استقامت قلب که اصلی‎ترین استقامت است و مراد از آن استقامت قلب بر توحید، خوف و خشیت الهی، شناخت الله، محبت الله و توکل به او تعالی می ‎باشد. قلب به مثابۀ حاکم و سایر اعضا حیثیت لشکر را دارد و اگر حاکم استقامت کرد، بقیۀ افراد تحت فرمان او نیز استقامت خواهند کرد. حدیثی از پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- بسیار بجا و مربوط به همین سخن است که ایشان فرمودند: «ألا وإن في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد كله، وإذا فسدت فسد الجسد كله، ألا وهي القلب» [بخاری (52)، به روایت نعمان بن بشیر- رضی الله عنه]؛ هان! در تن [آدمی] پاره گوشتی وجود دارد که چون اصلاح شود، همۀ تن اصلاح خواهد شد و چون فاسد گردد، همۀ تن فاسد خواهد شد. هان! آن پاره گوشت، قلب است. ب: استقامت زبان و اهمیت آن پس از استقامت قلب اهمیت می ‎یابد، زیرا زبان روایت‏گر قلب و تعبیرکنندۀ اسرار آن است. رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی که امام احمد در مسند خویش روایت کرده است، فرموده اند: «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَلاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ»؛ ایمان بنده درست نمی‎ شود تا اینکه قلب او درست شود و قلب او درست نخواهد شد مادامی که زبان او درست نشود. درس‏هایی از این وصیت نبوی: این حدیث نبوی شریف، به امور مهمی از باب عقیده و شریعت راهنمایی می ‎کند که در زندگی انسان مسلمان اهمیت زایدالوصفی دارد. به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره می ‎شود: 1ـ لزوم استقامت بر توحید و اخلاص عبادت فقط به خاطر الله تعالی؛ 2ـ علاقۀ قلبی صحابه- رضوان الله علیهم اجمعین- بر فراگیری امور دینی‎شان، و شوق فراوان نسبت به خیر و آنچه که آن‏ها را به رضای الله برساند؛ 3ـ این وصیت برگرفته از وصیت‏هایی است که الله سبحانه و تعالی خطاب به بندگان خویش نازل فرموده و شامل نیکی‎ها بوده و عمل به مقتضای آن، اطاعت الله و رسول او است. 4ـ استقامت به میزان شناخت امکان پذیر است؛ پس هر کس شناخت او از الله متعال کامل‏تر باشد؛ امر و نهی الله در نزد او ارج بیشتری دارد. برگرفته از کتاب «من وصایا الرسول للرجال» مؤلف: محمد خلیل عیتانی ترجمه: عبدالناصر امینی / هرات ن سفيان بن عبد الله الثقفي، قال: قلت: يا رسول الله، قل لي بأمر في الإسلام قولاً لا أسأل عنه أحدا غيرك. قال: «قل آمنت بالله ثم استقم». [مسلم، کتاب الایمان(38)، ابن ماجه، کتاب الفتن (3972)] سفیان بن عبدالله ثقفی رضی الله عنه گوید: به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم گفتم: ای رسول خدا در مورد اسلام چنان گفته‎ ای به من عرض نمایید که غیر از شما از کسی دیگر نپرسم. ایشان فرمودند: «بگو به الله ایمان آوردم و سپس [به مقتضای ایمانت] استقامت کن». شرح الفاظ حدیث: في الإسلام: مراد از لفظ «الاسلام» در پرسش صحابی، عقیده و شریعت است. استقم: بر طاعات ثابت قدم بوده و بر استقامت در تمامی امور مداومت کن. در پرتو توصیۀ نبوی: این روایت یکی از وصایای جامع و مطهر پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- است که از شگفت‎ترین روایات «جوامع الکلم» به شمار می‎آید. در این حدیث ایشان مبانی و اصول اسلام را در دو کلمه جمع نموده اند: 1ـ ایمان: ایمانی که بر مدار توحید باشد. 2ـ استقامت: استقامتی که شامل طاعات باشد. شرح تفصیلی ایمان: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در حدیثی که حضرت عمر- رضی الله عنه- روایت کرده است؛ هنگامی که جبرئیل- علیه السلام- از ایشان در مورد ایمان پرسید، ایمان را چنین تعریف نمود: جیرئیل علیه السلام پرسید: از ایمان مرا آگاه کن. پیامبر- اکرم صلی الله علیه وسلم- فرمود: «ایمان این است که به الله، فرشتگان، کتاب‏ها، پیامبران، روز قیامت و خوب و بد تقدیر ایمان بیاوری». جبرئیل گفت: راست گفتی. پس ایمان در لغت به معنی: تصدیق و در اصطلاح شرع: تصدیق و باور داشتن به آنچه که رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در جواب جبرئیل فرمودند. ایمان به معنی تصدیق نمودنِ وجود یک معبود که شریک و همتایی ندارد؛ تصدیق نمودن وجود فرشتگان و اینکه آنان بندگان مکرم الله متعال اند و از دستورات خداوند نافرمانی نکرده و مطیع اوامر اند. آن‎ها را الله متعال از نور آفریده و از خوردن، نوشیدن و تولید نسل پاک اند. باور داشتن و تصدیق تمامی کتاب‎های آسمانی‎ای که الله متعال بر بندگان برگزیدۀ خود نازل فرموده؛ البته ایمان به آن شکل حقیقی و صورت ابتدایی ‎ای که کتاب‎های آسمانی قبل از تحریف و تغییر داشتند. ایمان به این اندیشه، که هر آنچه در هستیِ اطراف ما رخ می ‎دهد، به تقدیر و خواست الله متعال بر مبنای حکمتی است که غیر از او کس دیگری نمی ‎داند. این است ایمان و برای درک بهتر مسئله باید به این آیۀ قرآن دقت نمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنزَلَ مِن قَبْلُ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِاللهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا» [نساء:136] ای کسانی که ایمان آورده ‌اید! به خدا و پیامبرش، و کتابی که بر او نازل کرده، و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید. کسی که خدا و فرشتگان او و کتاب‏ها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است. علما در مورد عموم و خصوص و یا زیادت و نقصان ایمان، آرا و نظرات متفاوتی دارند. امام خطابی شافعی- رحمه الله- گفته است: «اکثر مردم در این باره دچار اشتباه می ‎شوند». امام زهری- رحمه الله- گفته است: «اسلام یعنی کلام و سخن و ایمان به معنی عمل». امام بغوی- رحمه الله- گفته است: «اسلام نام اعمال ظاهری است و ایمان نام اعتقادات باطنی می‏ باشد». شرح تفصیلی استقامت: پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی می ‎فرماید: «بگو پروردگار من الله است و سپس استقامت کن». این سخن پیامبر برگرفته از این آیۀ مبارکه است: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا الله ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» [فصلت:30]؛ به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌ شوند که: «نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است! و این گفتۀ الله متعال: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» [احقاف:13]؛ کسانی که گفتند: «پروردگار ما اللّه است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین می ‌شوند. حضرت ابوبکر صدیق- رضی الله عنه- لفظ «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» را به معنای (هیچ چیزی را با الله شریک نگرفتند و به سوی غیر او تعالی متوجه نشدند) تفسیر کرده است. حضرت عمر- رضی الله عنه- در باب تفسیر این الفاظ فرموده است: «بر طاعت الله متعال استقامت نموده و بسان روباه مکار طفره نرفته اند». امام نووی- رحمه الله- در کتاب «ریاض الصالحین» گفته است: «علما گفته اند که معنی استقامت: التزام به طاعت الله متعال است و این الفاظ از جوامع الکلم بوده و بیانگر نظام امور می‎ باشد». (ریاض الصالحین، ص:58) قشیری- رحمه الله- گفته است: «استقامت درجه ‏ای است که با آن تمام امور به کمال رسیده و وجود آن سبب حصول نیکی‏ها و نظام است». استقامت از امتیازات و خصایص بزرگان است؛ زیرا برای رسیدن به آن باید تمام عادات و رسم‎ها را ترک کرده و صادقانه در مقابل الله متعال حاضر باشد. امام احمد بن حنبل- رحمه الله- در کتاب «مسند» خود حدیثی را از رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- نقل کرده است که ایشان فرمودند: «استقيموا ولن تطيقوا»؛ استقامت کنید و هرگز شما نمی‎ توانید کاملاً حق استقامت را بجای آورید. این حدیث اشاره دارد که طبیعتاً در استقامت کوتاهی صورت می‌ گیرد و غیر از گروه اندکِ بندگان صادق الله، کسی دیگر نمی ‎تواند آن چنان که شایسته است حق استقامت را رعایت نماید. انواع استقامت: الف: استقامت قلب که اصلی‎ترین استقامت است و مراد از آن استقامت قلب بر توحید، خوف و خشیت الهی، شناخت الله، محبت الله و توکل به او تعالی می ‎باشد. قلب به مثابۀ حاکم و سایر اعضا حیثیت لشکر را دارد و اگر حاکم استقامت کرد، بقیۀ افراد تحت فرمان او نیز استقامت خواهند کرد. حدیثی از پیامبر اکرم- صلی الله علیه وسلم- بسیار بجا و مربوط به همین سخن است که ایشان فرمودند: «ألا وإن في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد كله، وإذا فسدت فسد الجسد كله، ألا وهي القلب» [بخاری (52)، به روایت نعمان بن بشیر- رضی الله عنه]؛ هان! در تن [آدمی] پاره گوشتی وجود دارد که چون اصلاح شود، همۀ تن اصلاح خواهد شد و چون فاسد گردد، همۀ تن فاسد خواهد شد. هان! آن پاره گوشت، قلب است. ب: استقامت زبان و اهمیت آن پس از استقامت قلب اهمیت می ‎یابد، زیرا زبان روایت‏گر قلب و تعبیرکنندۀ اسرار آن است. رسول اکرم- صلی الله علیه وسلم- در روایتی که امام احمد در مسند خویش روایت کرده است، فرموده اند: «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَلاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ»؛ ایمان بنده درست نمی‎ شود تا اینکه قلب او درست شود و قلب او درست نخواهد شد مادامی که زبان او درست نشود. درس‏هایی از این وصیت نبوی: این حدیث نبوی شریف، به امور مهمی از باب عقیده و شریعت راهنمایی می ‎کند که در زندگی انسان مسلمان اهمیت زایدالوصفی دارد. به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره می ‎شود: 1ـ لزوم استقامت بر توحید و اخلاص عبادت فقط به خاطر الله تعالی؛ 2ـ علاقۀ قلبی صحابه- رضوان الله علیهم اجمعین- بر فراگیری امور دینی‎شان، و شوق فراوان نسبت به خیر و آنچه که آن‏ها را به رضای الله برساند؛ 3ـ این وصیت برگرفته از وصیت‏هایی است که الله سبحانه و تعالی خطاب به بندگان خویش نازل فرموده و شامل نیکی‎ها بوده و عمل به مقتضای آن، اطاعت الله و رسول او است. 4ـ استقامت به میزان شناخت امکان پذیر است؛ پس هر کس شناخت او از الله متعال کامل‏تر باشد؛ امر و نهی الله در نزد او ارج بیشتری دارد. برگرفته از کتاب «من وصایا الرسول للرجال» مؤلف: محمد خلیل عیتانی ترجمه: عبدالناصر امینی / هرات منبع : پایگاه اطلاع رسانی سنی آنلاین

ریشه‌ یابی اختلاف اهل حدیث و اهل رأی [بخش نخست]

بدون تردید دوران زرین صدر اسلام بویژه دوران حضرت رسول صلی الله علیه وسلم سراسر خیر و سعادت برأی مسلمانان بود و مسلمانان در زمینه مشکلات دینی از دو مصدر بزرگ قانون‏گذاری اسلامی، یعنی قرآن و وجود مسعود حضرت رسول صلی الله علیه وسلم و گفتارهای ارزنده اش بهره می بردند و به حل و فصل قضایا می پرداختند. البته با دقت و عنایت در گفتارهای حضرت رسول صلی الله علیه وسلم این واقعیت جلوه‌گر می‌شود که ایشان به خرد انسانی بسیار ارج نهاده و در محدوده قوانین شرعی بهره‌گیری از اندیشه را در زمینه حل معضلات دینی نیک ستوده است. چنانکه وقتی حضرت معاذ را به سوی یمن اعزام می‌کند از او می پرسد: آنجا رفتی چگونه حکم خواهی کرد؟ گفت: به کتاب خدا حکم می کنم. فرمود: اگر حکمی را در کتاب خدا نیافتی؟ گفت: به سنت حکم می کنم. فرمود: اگر باز هم مسئله ای را یافتی که حکم آن در کتاب خدا و سنت وجود نداشت چه می کنی؟ فرمود: اجتهد برأیی و لا آلو.(با تمام توان از رأی و اندیشه ‌ام بهره می‌گیرم و کوتاهی نخواهم کرد.) آنگاه حضرت رسول صلی الله علیه وسلم فرمود: الحمد لله الذی وفق رسول رسول الله لما یحبه رسول الله. (همه ستایشها خداوندی را سزاواراند که پیام‌رسان رسولش را به آنچه که می پسندد توفیق بخشید.) بدین گونه حضرت رسول صلی الله علیه وسلم خرد و اندیشه انسانی را در بالاترین جایگاه آن ستود و با تکیه بر واقعیت‌های دینی و متون وحیانی و روایی می‌توان صاف و شفاف دریافت که خردگرأیی و بهره‌گیری از اندیشه در راستای حل معضلات شرعی و در چارچوبی معین امری ناگزیر و پسندیده است. با بررسی متون روایی و ذخیره گرانمایه احادیث حضرت رسول (صلی الله علیه وسلم) این واقعیت نمودار می‌گردد که هسته ‌های اولیه بهره ‌گیری از رأی و نظر در زمان خود حضرت رسول (صلی الله علیه وسلم) شکل گرفت و گاهی یاران آنحضرت با توجه به تفاوت دیدگاههای شان درباره برخی مسایل با همدیگر اختلاف نظر هم پیدا می کردند. سپس در دوران پس از پیامبر (صلی الله علیه وسلم) در میان اصحاب کرام نیز کشمکش‌هایی در زمینه استفاده از رأی رخ می ‌داد و برخی از صحابه با نظر داشت این واقعیت که آنان پایبندی شدیدی به سنن داشتند حاضر نبودند سخنی را در برابر آن بشنوند. چنان که در روایات آمده است روزی حضرت ابوهریره (رضی الله عنه) از پیامبر (صلی الله علیه وسلم) روایت کرد که ایشان فرمودند: «توضأوا مما غیرت النار.» (هنگام استفاده از چیزی که آتش آن را تغییر داده است وضو کنید.) حضرت عبدالله بن عباس (رضی الله عنه) فرمود: آیا ما اگر از آب گرم استفاده کنیم، باید دوباره وضو کنیم؟ حضرت ابوهریره (رضی الله عنه) به ایشان فرمود: ای برادرزاده من، وقتی از پیامبر (صلی الله علیه وسلم) حدیثی شنیدی برأی آن مثال نزن. (1) واقعه ‌ای دیگر از همین دست بین حضرت عبدالله بن عمر و ابوهریره رخ داد چنان که امام طحاوی آن را نقل کرده است. (2) پیشینۀ این اختلاف اصحاب کرام رضی الله عنهم با توجه به این که قرآن نازل می شد و حضرت رسول صلی الله علیه وسلم در میان‌شان وجود داشت به آنچه که از گفتار ایشان می شنیدند و یا از عملکردشان می دیدند عمل می کردند و جز در هنگام نیاز شدید نمی پرسیدند و بدین طریق یاران حضرت رسول صلی الله علیه وسلم مسائل دین را از رسول اکرم صلی الله علیه وسلم دریافتند و عمل کردند و در زمینه یادگیری مسائل و فقه و فتوا نیز با یکدیگر تفاوت‌هایی داشتند و بسیاری از آنان در این زمینه از دیگران پیشی گرفتند و پیشگامان فقه به شمار می‌رفتند.(3) پس از وفات جانگداز حضرت رسول صلی الله علیه وسلم، اصحاب کرام رضی الله عنهم با بسیاری مسائل مواجه شدند که پاسخ صریحی دربارۀ آن در کتاب و سنت وجود نداشت؛ لذا مجبور شدند تا به اجتهاد و استفاده از رأی و نظر بپردازند و به همین علت گاهی پس از پاسخ گفتن به پاره ای مسائل می‌ فرمودند: این سخن اگر درست باشد توفیقی از جانب خداوند است، وگر نه از سوی من و شیطان است؛ چنانکه از حضرت ابوبکر و عمر و ابن مسعود ثابت شده است.(4) در این زمینه حضرات ابوبکر صدیق، عمر بن خطاب، علی بن ابی طالب، ابن مسعود، زید بن ثابت، ابی بن کعب و معاذ بن جبل رضی الله عنهم پیشکسوت این میدان بودند. در همین دوران گروهی دیگر مخالف استفاده از رأی و اجتهاد در دین خدا بودند و به منظور احتیاط از این کار امتناع می کردند، مانند: حضرت عبدالله بن عمر و عبدالله بن عمرو بن عاص رضی الله عنهم. پس از ایشان در دوران تابعین نیز همین دو شیوه اعمال اجتهاد و رأی و عدم اعمال آن تداوم یافت و آنان نیز در این زمینه دو گروه بودند. چنانکه ابن سیرین، عطاء و سعید بن مسیب مخالف این تفکر بودند، اما افرادی مانند ربیعة الرأیة، علقمه و ابراهیم نخعی هر یک فراخور حال خود از رأی و اجتهاد بهره می بردند و بدین گونه این دو مکتب دو مسیر جدا را در پیش گرفتند.(5) حضرت عبد الله بن مسعود که به شدت از دیدگاههای فقهی حضرت عمر متاثر بود بنیانگذار این تفکر در عراق بود و پس از آن که عراق در دوران حضرت علی رضی‌ الله‌ عنه پایتخت خلافت اسلامی قرارگرفت، این منطقه قرارگاه فقها و محدثین شد و بسیاری از فقهای صحابه بدانجا هجرت کردند. عراق بسترساز فقه ابن مسعود و دیگر فقهای صحابه بود و علقمه از ایشان فقه را فراگرفت و ابراهیم از علقمه و حماد بن سلیمان از ابراهیم و ابوحنیفه از حماد فقه را حاصل کردند. بیشتر علمای حجاز پیرو مکتب اهل حدیث و بیشتر علمای عراق گرویده تفکر و مکتب اهل رأی بودند؛ زیرا در حجاز کمتر مسائلی اتفاق می افتاد که در دوران گذشتگان شان نبود و زندگی شان نیز چندان تغییری نکرده بود، اما در عراق با توجه به تاثیرپذیری از تمدن پارسیان و گذشتگان خود بسیاری مسائل مطرح می شد که نیاز به اعمال فکر و رأی داشت. رویکرد خردگرایانۀ برخی از بزرگان سده‌های نخستین تاریخ اسلام بویژه در زمینه مسایل مستحدثه و نوپیدا از سویی راه حل مناسبی برای بن بست‌های شرعی و فقهی و ورودی میمون و مبارک به ساحت بهره ‌گیری از نیروی تعقل و اندیشه بود، اما از سویی دیگر این گروه را که به اصحاب الرأی شهرت داشتند در مواجهه ‌ای بس تند با محدثان قرار داد. چنان که اشاره شد شالوده رویکرد عقل‌ گرایانه در سپیده دم تاریخ اسلام ریخته شد؛ اما با گسترده ‌تر شدن دامنه فتوحات اسلامی و ورود اقوام و مذاهب گوناگون به اسلام نیازهای جدید و مشکلات نوینی پدید آمد که راه حل آنها را باید در شریعت اسلامی جست. اندیشمندان جامعۀ اسلامی در برابر این چالش جدی چاره ‌ای ندیدند جز این که این مسایل مستحدثه و جدید را با قوانین شرعی دیگر بسنجند و قفل بن‌بست‌ها را با کلید قوانین مستحکم شرعی بگشایند و چنین نیز کردند. شکل‌ گیری دو مکتب با نظرداشت پیشینۀ این دو مکتب فکری این واقعیت عیان می گردد که هر دو مکتب در مسیر شریعت اسلامی گام برداشته و مقصدشان حفاظت از دستاوردهای دین مبین اسلام بوده است، اما وجه تمایز مکتب فکری اهل رأی از مکتب اهل حدیث در این بوده است که آنان با توجه به نفوذ و پیشروی روزافزون اسلام در میان جوامع و ملل گوناگون در مواجهه با نیازهای جدید و مسائل مستحدثه و نوپیدا به جای ایستایی و توقف به اجتهاد و استخراج مسائل پرداخته و احکام شریعت را به شکلی قانونمند و در سایه استفاده از قوانین شرعی و نصوص کتاب و سنت و گفتارهای صحابه برای دیگران تبیین و تشریح کرده، در هنگام نیاز از رأی و نظر نیز بهره برده اند. محدثان اما در این وادی قدم ننهاده از طرح چنین مباحثی ابا داشته‌ اند و آن را نوعی خروج از دایره احتیاط تلقی کرده، دیدگاهی منفی نسبت به این امر داشته اند4. با گذشت زمان و در دوران امام ابوحنیفه و یارانش این دو مکتب فکری با توجه به دیدگاههای دوگونه و اختلافات روش‌شناختی‌شان تمایز بیشتری یافته یکی به نام مکتب "اهل حدیث" و دیگری به نام مکتب "اهل رأی" شهرت یافتند و در سپیده دم این دوران اختلافات این دو مکتب ظهور و بروز افزون‌تری یافت. نظرگاه‌های واقع‌بینانه امام ابوحنیفه و دیگر امامان که در این زمینه شهره بوده ‌اند ریشه در همین مفاهیم ژرف دارند و با اندکی تفکر و تعمق در گنجینه ‌های مکتوب و ماندگار این بزرگواران می توان دید که تا چه حد به آینده نظر داشته اند. مشعل‏دار این تفکر عقل گرایانه امام ابوحنیفه و سپس شاگردان فهیم ایشان بودند که به همین مناسبت ایشان را امام اصحاب الرأی می شناسند و عملکرد ایشان از سوی آگاهان جامعه اسلامی ارج نهاده شد و مورد تقدیر قرار گرفت و توانست که با این شیوۀ عمل، انظار عمومی را به سوی این راه حل روشمند معطوف سازد. همچنین پژوهش و کنجکاوی ایشان در مبانی استوار دینی به پویایی این مبانی انجامید. دلیل روشن این اقبال عمومی به سوی امام ابوحنیفه و شاگردانش آن است که حاکمان آن زمان با توجه به شناختی که از علما داشتند در صدد به کارگیری افرادی برای سمت قضاوت بودند که بتوانند از اندیشه خدادادی در پرتو شریعت اسلامی بهره بگیرند و معضلات شرعی جامعه اسلامی را حل و فصل کنند. به همین منظور از امام ابوحنیفه خواستند تا این مسئولیت را بپذیرد، اما ایشان بنا به دلایلی از پذیرفتن این سمت امتناع کرد، و شاگرد بزرگوارش امام ابویوسف مدتهای مدیدی قاضی القضات بود. راویان حدیث که پاسدار حریم سنت و شریعت بودند نیز با تلاش و تکاپوی بسیار توانستند احادیث حضرت رسول صلی الله علیه وسلم را محفوظ داشته، از دستبرد جاعلان حدیث و غرض‌ورزان مصون دارند و در این باره احتیاط بسیار داشتند و در راستای استنباط و استخراج احکام از احادیث تامل بسیار داشته اند. برخی از محدثان کرام که خود را در برابر بدعتی نوپا و در حال گسترش می ‌دیدند و از دیدگاه آنان بهره‌ گیری از نیروی عقل و اندیشه در زمینه حل معضلات جامعه، کاری خلاف سنت گذشتگان و نوعی رویارویی با سنت منقول از پیامبر (صلی الله علیه وسلم) است، ندای مخالفت در دادند و این رویکرد نوظهور را به شدت مورد نکوهش و ملامت قرار دادند تا بتوانند بدین صورت جلوی این سیل را بگیرند. اما اصحاب الرأی که از حدیث نیز بهرۀ کافی و وافی داشتند بدون توجه به همهمه بوجود آمده از سوی برخی محدثان، با متانت و سنجیدگی و با استفاده از دلایل و حجت‌های روشن شریعت و با نظرداشت نیازهای جامعه اسلامی این مسیر را ادامه دادند و توانستند در مدتی کوتاه مکتبی را پایه ‌ریزی کنند که آثار ارزشمندش برای همیشه ماندگار شد و در این راه بسیاری از محدثان نیز با آنان هم‏نوا و هماهنگ شدند. بررسی برخی از علل اختلاف با جستجو و کنکاش در احوال رجال و بررسی شرح حال گذشتگان امت و ریشه یابی علل اختلاف فقها و محدثان موارد متعددی از نحوه مواجهه و رویارویی این دو مکتب را مشاهده می کنیم که در اینجا به پاره ای از این موارد اشاره می گردد. 1- جبهه گیری و جوسازی علیه اصحاب الرأی از موارد مهمی است که از خلال آن می توان به چند و چون این اختلاف پی برد و رویکرد محدثان را در زمینه استفاده از رأی دریافت. از ابویوسف فریابی روایت شده است که فرمود: سفیان ثوری از خواندن و بررسی رأی امام ابوحنیفه منع می‌ کرد (6) و بر این نیز بسنده نکرده، یاران و شاگردانش را از مجالست و همنشینی با امام ابوحنیفه و اصحاب الرأی برحذر می‌داشت، تا در دام دلایل عقلی و نیرومندشان گرفتار نیایند و متاثر نشوند و شاید خود این شخصیت‌ها به این نکته پی برده بودند که مجالست با اصحاب الرأی و نظر کردن در اقوال و گفته‌های آنان می تواند دیدگاه بسیاری از شاگردان و یارانشان را تغییر داده، اسیر کمند مستحکم عقلی اصحاب الرأی گرداند و به تعبیری همراه و همراز مکتب فکری آنان شوند، و تجربه‌ های پیشین‌شان سبب ساز چنین شدت و حدّتی شده بود. زیرا برخی از اصحاب الحدیث که در چنین مجالسی شرکت می کردند، متأثر می‌ شدند، چنانکه ابوبکر احمد بن عبدالرحمن نسفی می گوید: بزرگان ما ابوبکر بن اسماعیل را "اباثمود" لقب دادند، زیرا او نخست جزو اصحاب الحدیث بود، اما به مکتب اصحاب الرأی گروید و خداوند عزوجل فرموده است: «أما ثمود فهدیناهم فاستحبوا العمی علی الهدی.» (7) اما نگاهی هر چند کوتاه به رویدادهای فکری و اندیشه ‌ای در آن دوران این واقعیت را نمایان می سازد که این سدبندی ها و تلاش‏ها از سوی برخی محدثان نتوانست تشنه‌ کامان عرصه علم و تحقیق را از سرچشمه ‌های دانش بازدارد؛ بلکه مجالس اصحاب الرأی جولانگه بسیاری از محدثان و فقیهان محقق و چیره‌ دست بود و مرکزی فراهم آمده بود برای تلاقی افکار و تضارب اندیشه‌ ها و بدین منظور محققان حتی مخفیانه خود را به این نوع مجالس می ‌رسانیدند و بهره ‌ها می بردند. عبدالله بن مبارک می‌ گوید: ما مخفیانه و بدون آگاهی سفیان ثوری در مجالس ابوحنیفه شرکت می کردیم. (8) و بر اثر شرکت در مجالس ابوحنیفه بود که به مقام والای ایشان پی برده، ایشان را فقیه ترین مردمان (أفقه الناس) می شمرد.(9) و خود ایشان نیز جامع بین فقه و حدیث بود. (10) به طور عمده افرادی که به فقه و رأی اعتقادی نداشتند، دیگران را نیز از رفتن به نزد اصحاب الرأی و شرکت در مجالس‏شان باز می داشتند. علامه ابن دمیاطی بر این باور است که حضرت سفیان ثوری فقیه نبوده است، زیرا عبدالله بن مبارک درباره ایشان فرموده است: هر گاه به مجلس سفیان وارد شوی، اگر بخواهی از کتاب الله چیزی بشنوی، می شنوی و اگر خواسته باشی درباره زهد بشنوی، می شنوی، اما درباره فقه ایشان چیزی نگفته است و این گفتار ابن مبارک دلیل این مطلب است که سفیان فقیه نبوده است. (11) گر چه دیدگاههای حضرت سفیان ثوری نسبت به فقها در اخیر تغییر کرد چنان که خواهد آمد، اما به هر حال مواجهه تند محدثان با اصحاب الرأی از خلال این موارد ذکر شده نمایان می گردد. 2- روایت نکردن از اصحاب الرأی محدثان با توجه به دیدگاه منفی‏شان نسبت به اصحاب الرأی حاضر نبودند از آنان روایت کنند. فقط به این دلیل که آنها از رأی و قیاس استفاده می کنند. چنان که ابویعلی از عمرو ناقد روایت کرده است که فرمود: «لا أری أن أروی عن أحد من أصحاب الرأی إلا ابویوسف.» (12) (نمی خواهم از هیچ کسی از اصحاب الرأی روایت کنم، جز ابویوسف.) همچنین جعفر فریابی گفته است: به جرجان داخل شدم و از قصار و شباک و موسی بن سندی حدیث نوشتم. گفتند: آیا از ابراهیم بن موسی نیز حدیث نوشتی؟ فرمود: «أنا لا أکتب عن أصحاب الرأی و إبراهیم کان شیخ أصحاب الرأی.» (13) (من از اصحاب الرأی نمی نویسم و ابراهیم سردسته اصحاب الرأی بود.) گرچه اصحاب الحدیث حاضر نبودند از اصحاب الرأی روایت کنند و از آنان دوری می‌ جستند، اما از گفته ‌های‏شان این مطلب ثابت می گردد که اصحاب الرأی به روایت حدیث اهتمام داشته مجالسی را برپا می‌ کردند و نیز به فقه حدیث توجه می کردند. برخی محدثان همچنین از اصحاب الرأی و فقها دوری می جستند. امام ذهبی درباره ابوالعباس سراج محدث گفته است: سراج فردی ثروتمند و تاجر و اهل خیر و نیکی بود و به عبادت و تهجد اهتمام داشت، اما از فقهاء و اصحاب الرأی دوری می جست، خداوند از او در گذرد. (14) نه تنها محدثان از اصحاب الرأی روایت نمی کردند، بلکه به علت رویکرد منفی‏شان نسبت به آنان از بیان کردن حدیث برای آنان نیز امتناع می کردند. چنان که خطیب بغدادی در کتاب «الجامع لأخلاق الراوی و آداب السامع» بابی آورده است تحت عنوان: "باب من کان لایحدث اصحاب الرأی" در این باب گفتار و عملکرد محدثانی را ذکر کرده است که از روایت کردن حدیث برای اصحاب الرأی امتناع می کردند. با تأمل و تعمق در عملکرد برخی محدثان به این نکته پی می ‌بریم که انحراف محدثان از اصحاب الرأی بدون دلیل نبوده است، بلکه نگاههای جستجوگر فقها و اصحاب الرأی آنان را وامی‌داشت تا در هنگام شنیدن و روایت حدیث به زوایای مختلف احادیث بذل عنایت کرده، از دل ذخایر حدیثی، نکاتی ارزشمند و راه‌ حل‌های مفیدی را دریابند و بیان کنند و نیز در زمینه استدلال و استنباط از احادیث نیرو و توانی فوق العاده داشته‌ اند و در گیر و دار مباحثه ‌ها و مناظره‌ های علمی، محدثان توان رویارویی با آنان را نداشته اند. حُمیدی می‌گوید: ما می ‌خواستیم اصحاب الرأی را پاسخ دهیم، اما نمی دانستیم چگونه آنان را پاسخ دهیم تا آن که امام شافعی آمد و این مشکل را حل کرد. (15) گرچه گفتار حمیدی به طور کامل واضح نیست، اما از قراین چنین برمی آید که برخی از محدثان مانند حمیدی و امثال ایشان چون نسبت به رأی و استنباط چندان توجه و عنایتی نداشتند، در زمینه اعتراضات و استنباط از احادیث پاسخ قانع کننده ‌ای نمی‌ توانستند بدهند و اصحاب الرأی توانستند در این زمینه پیشی بگیرند و نوعی هیمنه علمی بر محدثان داشته باشند، به همین علت حضرت وکیع بن جراح به اصحاب الحدیث می فرمود: «لو أنکم تفقهتم الحدیث و تعلمتوه ما غلبکم اصحاب الرأی، ما قال ابو حنیفة فی شئ یحتاج الیه الا و نحن نروی فیه بابا.» (16) (اگر شما فقه حدیث را در می یافتید و آن را فرامی گرفتید، اصحاب الرأی بر شما غلبه نمی ‌کردند؛ هر سخنی که ابوحنیفه درباره مسایل مورد نیاز می‌ گوید ما درباره آن می توانیم یک باب روایت بیان کنیم.) مراد آن که روایات بی شماری نزد اصحاب الحدیث بود، اما شیوه بهره‌ گیری از آن را به صورت قانونمند و اصولی نمی دانستند و به فقه حدیث عنایت نداشتند که در نتیجه اصحاب الرأی در این عرصه گوی سبقت را ربودند و بر اصحاب الحدیث غلبه علمی داشتند و نصیحت وکیع بن جراح که فردی آگاه و شاگرد امام ابوحنیفه و استاد امام شافعی است ریشه در همین واقعیت دارد. اصحاب الرأی بیشتر منظور نظرشان احادیثی بود که برای مردم قابل عمل بودند و احادیث غیر معمول‌به را روایت نمی کردند و در این زمینه تخصص و مهارت ویژه‌ ای داشتند و در زمینه پذیرش حدیث دقت نظر داشتند. چنانکه وقتی ابونعیم با زفر دیدار کرد، زفر به او فرمود: ای کج چشم، بیا تا احادیثت را غربال کنم. (ارزیابی کنم.) ابونعیم می ‌گوید: من احادیثم را به او نشان می دادم و او می فرمود: این حدیث، قابل عمل است و این حدیث، قابل عمل نیست و این ناسخ است و این منسوخ . (17) فتنة خلق قرآن از روزی که امام احمد بن حنبل- که به امام اهل سنت شهرت دارد- در رابطه با خلق قرآن به زندان رفت و تازیانه زده شد، شکاف به وجود آمده در میان دو مکتب فکری محدثان و اهل رأی عمیق تر شد و دامنه اختلافات این دو گروه گستره وسیع تری یافت. امام احمد بن حنبل شخصیتی بی نظیر در زمینه علوم عقلی و نقلی بود و در دریای بیکران دانش دین غواصی نکته‌ سنج و دانشمندی توانا و صاحب نام به شمار می‌آمد و به موازات آگاهی‌اش از علوم روایی، در علوم درایت و بهره‌ گیری از نیروی خارق العاده فکری نیز مهارت بیش از حدی داشت. در مقابل ایشان قاضی احمد بن ابی دؤاد در کنار مامون و معتصم قرار داشت که با همکاری او بسیاری از محدثان و راویان از سوی حاکمیت زمان به خاطر مسئله خلق قرآن آزار و شکنجه دیدند و بسیاری نیز آواره شدند و در این راه جان باختند. احمد بن ابی دؤاد با توجه به گرایش اعتزالی اش معتقد به خلق قرآن بود؛ اما از منظر فقهی از ایده و مکتب اهل رأی تبعیت می کرد که در نتیجه با عملکرد خود بسترساز مشکلات نوینی بین محدثان و اصحاب الرأی قرار گرفت و پس از فرونشستن گردباد این فتنه، سلسله حمله های تند محدثان علیه احمد بن ابی دؤاد و همفکران معتزلی اش آغاز شد و حتی ائمه اصحاب الرأی که به نوعی احمد بن ابی دواد به آنان منتسب بود نیز از این حملات مصون نماندند. در این ماجرای توان فرسا بسیاری از رجال به بهانه های مختلف جرح شدند و در کتابهای جرح و تعدیل بابی نوین گشوده شد و علمایی که به نوعی در این فتنه سکوت کرده بودند، جرح شدند و با آنها قطع رابطه شد و همین امر سبب گردید که بین امام بخاری و محمد بن یحیی ذهلی اختلاف افتد و در نتیجه پس از استقبال با شکوه ایشان از سوی مردم شهر نیشابور، برای ایشان در این شهر موقعیت نامطلوبی پدید آمد. (18) همچنین ابن‌ ابی ‌حاتم در کتاب الجرح التعدیل 3/191 به سبب همین مسئله امام بخاری را مجروح قرار داده است. علامه عبدالفتاح ابوغده- رحمه الله- درباره این معضل پیش آمده می‌ گوید: هر کس سیر این ماجرا را پس از آزمون امام احمد بن حنبل دنبال کند، درمی یابد که راویان در مورد بسیاری از مسایل که اختلاف در آنها لفظی است، تشدد و سخت‌گیری‏های زیادی کردند ... بنابراین علم جرح و تعدیل از خطرناک‌ترین علوم است و در بسیاری از کتاب‌های جرح و تعدیل غلو و زیاده ‌روی وجود دارد، چنانکه مقدار این غلو را از گفتار ابن قتیبه درمی ‌یابید که در کتاب «الاختلاف فی اللفظ» ص:62 می گوید: کتاب‏هایی که پس از آزمون امام احمد بن حنبل در زمینۀ رجال نوشته شده‌ اند در پاره ای موارد از حقیقت دور مانده‌ اند و این امر بر اهل بصیرتی که این کتاب‌ها را با دقت ارزیابی کرده ‌اند پنهان نیست. (19) از آنجایی که در دوران آزمون خلق قرآن اصحاب الرأی از لحاظ موقعیت حکومتی در جایگاه برتری قرار داشتند و بسیاری از آنان در سمت قضاوت انجام وظیفه می کردند، مورد هجران و عداوت اصحاب الحدیث قرار گرفتند و با نظر داشت این واقعیت که این قضات بیشتر منتسب به اصحاب الرأی بودند، حمله های سخت اصحاب الحدیث، اصحاب الرأی را نشانه رفت و جام کینه‌ های دوران آزمون خلق قرآن را بر سر اصحاب الرأی فرو ریختند تا جایی که بسیاری از راویان را فقط بدین سبب مجروح قرار دادند که او صاحب رأی است، چنان که این حقیقت بر محققان پنهان نیست. علامه زاهد کوثری در این باره می نویسد: «امری که به اختلاف این دو مکتب فکری دامن زد قاضی‏هایی بودند که در زمینه فتنۀ خلق قرآن مسئولیت امتحان علما را بر عهده داشتند و اغلب این قضات در فقه از دیدگاه امام ابوحنیفه و شاگردان او پیروی می کردند، البته در آزمون خلق قرآن گرایش اعتزالی داشتند و هنگامی که در دوران متوکل بساط این فتنه برچیده شد، عکس العمل این کردارهای ناروا سیر طبیعی خود را پیمود، بدون این که مامون به خواسته‌ هایش برسد. مامون به مرادش نرسید، جز این که بر تعصب و تشدد این دو گروه افزود و در دوران متوکل این حق کشی‌ها از سوی طرف مقابل (محدثان و راویان) بر عکس گذشته ادامه یافت. و از آنجایی که صبغۀ غالب بر اهل روایت، قلت بینش در مسایل بود هرگاه در آوردن دلیل از توان باز می‌ ماندند، بدون هیچ توجیه منطقی و مبتنی بر کوچک ترین دلیلی زبان به بدگویی طرف مقابل می گشودند. اینجا بود که شمشیر انتقاد را بر قضاتی که عهده دار آزمون خلق قرآن بودند، از نیام برکشیدند که در این مورد حق به جانب بودند، اما امامان فقهی این قضات را که هیچ نوع شرکت و مسئولیتی در آزمون خلق قرآن نداشتند به ناحق زیر تیغ انتقاد گرفتند؛ تا جایی که زبان حال امام‌ ابوحنیفه و یارانش چنین می ‌گفت: گنه کرد در بلــخ آهـنگـری به شوشتر زدند گردن مسگری او را و یارانش را با همان دیدگاه مورد جرح قرار دادند و دربارۀ ایشان و یاران بزرگوارش سخن‌های ناروایی را با سندهای ساختگی که محصول خشم ستمگرانۀ شان بود نوشتند و تدوین کردند.(20) خطیب بغدادی نیز به این واقعیت اعتراف کرده می گوید: امام ابوحنیفه، ابویوسف، زفر، محمد و هیچ یکی از یارانش دربارۀ خلق قرآن سخن نگفتند، بلکه دربارۀ قرآن، بشر مریسی و احمد بن ابی دواد سخن گفتند و اینها بودند که یاران امام ابوحنیفه را بدنام کردند. (21) پی نوشت: 1- رواه بن ماجه 1/ 163، کتاب الطهارة. 2- طحاوی، شرح معانی الاثار 1/ 69 3- ن.ک. ابن القیم الجوزیه، اعلام الموقعین 1/ 71، دارالجیل 4- سنن ابی‌داود، 2/ 202، باب فیمن تزوج و لم یسم لها صداقا، دارالکتاب العربی، بیروت. و سنن بیهقی 6/ 223، دائرة المعارف النعمانیة، حیدراباد، هند. 5- الفکر السامی فی تاریخ الفقه الاسلامی 1/ 310 6 ـ بن الدمیاطی، المستفاد من ذیل تاریخ بغداد از حافظ بن نجار بغدادی 2/ 79، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت. 7- ابوبکر خطیب بغدادی، شرف اصحاب الحدیث 1/ 94 8- المستفاد من ذیل تاریخ بغداد 2/ 79 9- بن تغری بردی، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهره 1/ 143 10- همان 1/ 175 11- المستفاد 2/ 79 12- بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال 7/ 145 13- ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، تحقیق: ابوغده 1/ 371، مکتب المطبوعات الاسلامیة. 14- ذهبی، سیر اعلام النبلاء 27/ 452، تحقیق: شعیب ارنأوط. موسسة الرسالة. 15- ابونعیم اصفهانی، حلیة الاولیاء 9/ 96، دارالکتاب العربی بیروت. 16- خطیب بغدادی، نصیحة اهل الحدیث، ص:41، مکتبة منار الزرقاء، تحقیق: عبدالکریم احمد الوریکات. 17- خطیب بغدادی، الفقیه و المتفقه 2/ 388، نصیحة اهل الحدیث 18- بن حجر عسقلانی، هدی الساری، ص:491 19- عبدالفتاح ابوغده، مسألة خلق القرآن و أثرها فی صفوف الرواة والمحدثین و کتب الجرح و التعدیل، ص:20، دارالبشائر الاسلامیة. 20- تانیب الخطیب، ص:6 21- تاریخ بغداد 13/ 337، مصطفی سباعی، السنة و مکانتها فی التشریع الاسلامی، ص:385. منبع : پایگاه اطلاع رسانی سنی آنلاین

تبیان هر بیان


به فکر فرو می روم از خود سوال می کنم چقدر انسان نیازمند به رهبر و پیشوا دارد .سرزمینی را با مردمانی زیاد تجسم می کنم که بدون سردار، حاکم ،پادشاه و امیر زندگی را بسر می برند هیچ کسی نیست که آنها را امر و نهی کند خدایا چه کابوس وحشتناکی! چه هرج و مرجی! خیر ممکن نیست انسان ها بدون رهبر و راهنما زندگی نمایند. این از محالات است چرا که سلیقه های انسان ها با هم متفاوت است. هر کسی خود را عقل کل میداند . و در آن صورت جنگ ،جدال، آشوب و هرج و مرج بیداد می کند در ثانی انسانها دارای دو صفت مهلک هستند 1- نسیان 2- عصیان. حضرت آدم که ابو البشر بود بعلت همین دو صفت یعنی نسیان و در نتیجه عصیان از بهشت بیرون رانده شد پس چطور ممکن است ما بنی آدم در کنار هم بدون رهبر و راهنمایی با خوشی و خرمی زندگی کنیم و از دامها و پرتگاهها ی شیاطین در امان بمانیم. پس معلوم شد یکی از اساسی ترین نیازهای بشریت یک هادی و رهنماست؛ کسی که در راستی و حقانیت او شکی نباشد و به وسیله اوانسانهای جهان به آرامش حقیقی دست یابند. به همین علت بود که خداوند پیام آوران بی شماری از جمله ابراهیم ،اسماعیل عیسی ، موسی و... را گسیل داشتند و سر انجام خاتم همه پیامبران محمد مصطفی (ص) را فرستادند. آن شخصیتی که برای همه مسلمین شناخته شده و منحصر به فرد است و ایشان را بدرستی می شناسند، می دانند چگونه پرورش یافت، بزرگ شد، و به بعثت رسید. «الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» (مائده 5) نخستین چیزی که وفات پیامبر خدا را معلوم ساخت سوره مبارکه نصر بود آنجا که می فرماید: «اذا جاء نصرالله و الفتح *و رایت الناس ید خلون فی دین الله افواجا *فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان توابا *» ترجمه: چون نصرت خداوند بیاید و فتح و پیروزی نمایان شود و مردمان را ببینی که دسته دسته در دین خدا داخل می شوند آن وقت پرو دگا رت را همراه با ستایش به پاکی یاد کن و از وی آمرزش طلب کن همانا خدا به رحمت رجوع کننده است. آری وقتی رسول الله متوجه شدند معلّم موفقی بوده و شا گردانی ممتاز و سرافراز تربیت کرده خود، با آسودگی خاطر خود را برای سفری مبارک آماده می کرد همان سفری که همه ما پیش رو داریم .لذا بیشتر به ذکر و دعا مشغول بودند و کلماتی آسمانی همواره ورد زبانش بود.کلماتی از قبیل «سبحانک اللهم ربنا و بحمدک» «اللهم اغفر لی و تب علی انک انت التواب الرحیم» ویژگیهای یک استاد برجسته استاد بمعنی مربی موفق،با عزت، مقتدر ،با شهامت و بردبار،یعنی سوق دهنده جسم وروح و روان بسوی عزت و افتخار.بودائیان، کنفیوسها، تائوئیستها و دیگر مکاتب در رؤیاهاشان برای اساتید برجسته خویش اوصافی مانند ریاضت ،خود گذشتگی، بالا بردن قدرت روح و روان، تزکیه نفس و از همه مهمتر پرورش شاگردانی بزرگ منش ومطیع عنوان می کنند.آری اینان این اوصاف را در رویاهای خود، و در ذهن خود مجسم می کنند چون این اوصاف ها از مشخصه یک استاد و معلم برجسته بشمار می آیند در حالی که پیامبرمسلمین با اینگونه صفات روشن حقیقتا آراسته شده بود طوری که در بسیاری از جاها غیر مسلمانان موفقیت این استاد فرزانه را اقرار و اعتراف کرده اند بله زمانی که فرستاده بر حق خداوند و ظیفه خود را بدرستی و با موفقیت به اتمام رساند .ایشان به سرای جاودانی دعوت شدند و ایشان با اعتماد راسخ به تربیت شدگان و شاگردان خویش و مقدمه و داع را فراهم می کردند. آخرین سخنرانی رسول الله (ص) رسول مکرم اسلام بعد از نماز برروی منبر تشریف بردند طبق روایت حافظ ابن کثیر روز پنج شنبه بوده است. ایشان پس از حمد و سپاس از باری تعالی نخست اصحاب احد را متذکر شدند و برایشان دعای مغفرت کردند .سپس مهاجرین را مورد خطاب قرار دادند و اینچنین فرمودند :آمار شما بیش از انصار می باشد .لذا شما آنان را مورد توجه خاصی قرار دهید. زیرا آنها مرا در میان خود جای دادند .با افراد محسن و نیکوکار آنها احسان و خوبی کنید، اگر چنانچه احیانا از آنان اشتباهی سر زد، آنان را مورد عفو و بخشش قرار دهید. سپس فرمود: «ای مردم خداوند متعال بنده ای از بندگان خود را در مورد دنیا و آخرت اختیار داده، اما آخرت را برای خود انتخاب نموده«. از آنجائی که صدیق اکبر مردی لبیب وبسیار دانا بودند، فورا متوجه شدند که یار غارش مد نظر می باشد. لذا بمحض شنیدن این کلمات اشک از چشمانش جاری گشت و گفت:«یا رسول الله (ص)! مادر و پدرم فدایت باد» رسول الله (ص) اجازه صحبت ندادند و فرمودند: «ساکت باش» سپس به طرف درهای ورودی اصحاب گرامیش که در مسجد باز بودند نگاه کردند و فرمودند :تمام این درها را ببندید مگر درابوبکر را زیرا ابوبکر به اعتبار صحبت و رفاقت بر من نسبت به دیگران احسان بیشتری دارد،(البدایه و النهایه ج 5ص229، فتح الباری 7، ص10 باب فضل ابی بکر) باید دانست که علاوه از این روایت رسول الله (ص) درایام مرض الوفات از میان همه اصحاب کرام ابوبکر صدیق را برای امام جماعت در نماز های پنجگانه متعین کر دند مسئله امامت نمازها از احادیث صحیحه ثابت است شیخ جلاالدین سیوطی (رح) در تاریخ الخلفاء می نویسد: این حدیث متواتر است. حدیث مربوطه از حضرت عایشه صدیقه، حضرت علی، عبدالله ابن عباس ،عبدالله بن عمر، عبدالله بن مسعود، و حضرت حفصه رضوان الله تعالی علیهم اجمعین روایت شده.همچنین در حدیث صحیح ارکان اسلام پنج مورد ذکر شده :قال رسول الله (ص): «بنی الاسلام علی خمس شهاده ان لا اله الا الله و ان محمد رسو ل الله و اقام الصلواه و ایتاءالزکاه و صوم رمضان و حج البیت من الستطعت الیه سبیلا» بنیان و اساس اسلام همین پنج مورد هستند بعد از شهادتین اقامه نماز در رتبه دوم قرار دارد.آن زمانی که سردار دو عالم توان وقدرت اقامه نماز را شخصا نداشت به حضرت عایشه دستور دادند تا به ابو بکر (رض) ابلاغ کنند نماز را بر پا دارد. اما حضرت عایشه این کار را نمی کردند. رسول الله تا سه دفعه خواسته خو یش را تکرار کردند. و سر انجام ابو بکر(رض) با پاهای لرزان و چشمانی اشکبار دستور را اطاعت کرده و این مهم را انجام دادند.به همین علت اهل تسنن این مسئله راباعث منتخب شدن حضرت ابوبکر می دانند چرا که عقیده اهل سنت این است که رسول الله در حیات خویش کسی را بعنوان خلیفه تعیین نکردند بلکه اصحاب رسول الله با آزادی اندیشه و با شورای بزرگان خویش اورا بر گزیدند ودر این مورد چند مسئله را مد نظر داشته اند . 1- منتخب شدن ایشان برای امامت در نمازها. 2- بعلت علم و تقوی ایشان همچنان که آیات «و سیجنبها الاتقی» و «ان اکرمکم عندالله اتقاکم» در مورد شان ایشان نازل شده. 3- در روایتی از سعد ابن ابی وقاص (رض) آمده که رسول الله (ص) فرمودند: «تمام درهای مسجد مسدود گردند الا دروازه حضرت علی (رض) که باز گذاشته شود». (نسائی) لازم به یاد آوری است که این دستور در زمان تعمیر مسجد صادر گردید. با توجه به اینکه حکم باز گذاشتن دروازه ابی بکر در ایام بیماری ایشان بوده و با مدنظر قرار دادن اینکه حکم جدید حکم قبلی را منسوخ می گرداند؛ حکمی که درباره حضرت ابوبکر(رض) صادر گردید ناسخ حدیثی است که در باره حضرت علی (رض) صادر گشته بود. وفات اواخر ماه صفر سخت و طو لانی شده بود زیرا حال مبارک رسول الله (ص) مساعد نبود با وجود کسالت و بیماری و ضعف شدید به جنة البقیع رفت و آمد داشت و همواره استغفار و ذکر و یاد خداوند ورد زبانش بود سر انجام، روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول سال 11هجری بعد از زوال خورشید قلوب مسلمین از تپیدن باز ایستاد. وفات پیامبر آنچنان بر مسلمین سخت و دشوار بود گویا اسرافیل دمیده باشد. مردم هوش و حواسشان را از دست داده بودند. یکی بیهوش نقش زمین شده بود. آن یکی بدور خودش می پیچید، وبا بی طاقتی شیون و زاری میکرد. دیگری تمام نیرویش را از دست داده بود و حتی توان گریه نداشت، و تنها آه و ناله می کرد. به یکی شُک وارد شده بود وقدرت تکلم نداشت. یکی دیگر حیرت زده و شمشیر بدست با خشم و غضب می غرید که هر کس بگوید پیامبر ما وفات کرده با شمشیر من طرف است. یکدفعه از آن دور دستها سوار کاری با سرعت تمام نزدیک و نزدیکتر شد از اسب پیاده شد و جلو رفت گامهایش را به سختی بلند می کرد انگار کوهی از غم بر روی شانه هایش سنگینی می کرد آری آن غم فراق بود : فراق یار غار، در حالی که با اضطراب زمزمه می کرد: «وا نبیاه! وا خلیلاه! وا صفیّاه!» بر پیشانی یار غارش بوسه زد و مردمان را متوجه ساخت که اگر چه محمد مصطفی (ص)خاتم الرسل و افضل الرسل بوده ،اما این دار فانی را وداع گفته و بسرای همیشه جاوید شتافته است .اما خدای محمد (ص ) حی و قیوم است و راه و مقصد محمد مصطفی(ص) ادامه دارد. و باید شادی و سرور دشمنان اسلام را که به رقص آمده اند، به غم و ماتم تبدیل کنیم. بیعت خلافت همانطور که قبلا اشاره کردم هیچ ملتی ممکن نیست بدون رهبر و راهنما با امنیت زندگی کنند با شهادت نبی مکرم اسلام دشمنان دین و منافقان شیطان صفت خود را رها از غل و زنجیر تصور کردند. و در خیال واهی خود می گفتند مسلمانان دیگر رهبر و راهنمایی ندارند هر ظلم و جفایی را می توانیم بر مظلومین روا بداریم. هیچ حد و حدودی برای ما موجود نیست. و شروع به توطئه و جمع آوری تجهیزات جنگی می کردند. از آن طرف بعضی از مسلمین از دشمنان و منافقان احساس خطر کردند چراکه منافقان همانند گرگ بودند در پوستین میش و آماده موقعیتی می گشتند. لذا انصار در سقیفه بنی ساعده جمع شده تا کسی بعنوان جانشین مشخص شود در وقت شام کسی آمد و به ابوبکر (رض) خبر داد که انصار در سقیفه بنی ساعده جمع شده و می خواهند بدست سعد بن عباده (رض) بیعت کنند حضرت ابوبکر وعمر (رض) به آنجا تشریف برده انصار که دو قبیله اوس و خزرج از مهم ترین شاخه هایش بشمار می آمدند در جلسه یک نما ینده ای را از جانب خویش معین کردند تا نظرات و عقیده آنان را در باره خلیفه اعلام کنند. وچون معتقد بو دند در زمانی که اسلام به قدرت و شوکت لازم نرسیده بود و مسلمین مهاجرین از زیر سلطه ابر قدرتها پناه گاهی نداشتند و هر روز مورد ظلم و شکنجه مشرکین مبتلا بودند. این دو قبیله یعنی قبیله اوس و خزرج به محض مسلمان شدن با جان و مال از مهاجرین و اسلام دفاع کردند و هیچ کمکی که در توان آنان بوده از پیامبر (ص) و یاران فداکارش دریغ نکردند و علاوه از آن بعد از فتح مکه پیامبر در زادگاه و آشیانه آرزو هایش مکه مکرمه سکونت نکرد بلکه با میزبانان از جان گذشته در مدینه منوره سکونت کرد و آنان را ترجیح داد پس خلیفه باید از آنان باشد. حضرت ابو بکر با متانت تمام صحبت های انصار را گوش داد و سپس تمام فضایل آنانرا مورد تایید و عین حقیقت شمرد واما فداکاری های مهاجرین را نیز یاد آور شد و بیان کرد که مهاجرین چگونه بخاطر دین و اسلام از محبوب ترین و عزیزترین اشیاء، اشخاص و قبیله خود چشم پوشی کردند و آزار و شکنجه، طعنه و کنایه های مشرکین را متحمل شدند و خانه و کاشانه خویش را بخاطر دین مبین اسلام رها کردند و علاوه از آن پیامبر از قریش بوده و خلیفه نیز از این قبیله باشد تا همه مسلمین یک پارچه با وحدت و همدلی با او بیعت کرده و اختلاف و تفرقه ای بوجود نیاید. البته بعد از صحبت های حضرت ابو بکر حضرت خباب بلند شد و این نظریه را داد که یک امیر از انصار باشد و یک امیر از مهاجرین اما این نظریه مورد تایید واقع نشد. در شمائل ترمذی آمده چون انصار گفتند: «منا امیر و منکم امیر ». حضرت عمر (رض) سه خصوصیت از خصوصیات حضرت ابوبکر را بیان کردند: 1- آیه قرآن آنجا که می فرماید «ثانی اثنین اذ هما فی الغار» (توبه، 40) یعنی دومی آن دو، به ابو بکر صدیق اشاره می کند. یعنی بعد از پیامبر ابوبکر دومین شخص است 2- در قرآن مجید ابو بکر بعنوان دوست خاصه پیامبر معرفی شده :«اذ یقول لصا حبه لا تحزن» (توبه، 40) 3- خداوند در قرآن معیّت وهمراهی خویش رابا آن دو یار غار ثابت گردانیده: «ان الله معنا».(توبه، 40) بعد از بحث و تبادل نظر همگی بر یک رای نهائی رسیدند و دموکراسی را به معنای واقعی آن به نمایش گذاشتند چرا که آنان بر این امر دستور داشتند: «و امرهم شوری بینهم» (شوری) و شروع به بیعت با حضرت ابو بکر (رض) کردند. و اینگونه به ما یاد دادند که نباید اسلام را در هیچ شرایطی رها کرد و باید تابع اسلام و رهبر خویش بود تا بتوانیم در همه دورانها و شرایطی که اسلام با آن مواجه می شود چه دورانهایی که اسلام تنها مرد میدان است و کسی را یارای مقابله با آن نیست و چه در زمانی که جهان کفر خود را تا دندان مسلح کرده تا بتواند ریشه اسلام را بخشکاند، با متحد و تابع رهبری واحد باشیم تا اسلام در زمان زندگی ما به راه خویش ادامه دهد و ما آن را سالم به دست آیندگان بسپاریم و روز قیامت در دادگاه عدالت الهی از خیانت کنندگان به این نعمت نباشیم. ام یحیی حمیدی منبع : پایگاه اطلاع رسانی سنی آنلاین

خروج دجال

هرگاه دجال بياید به همراه خود آب و آتش می‌آورد، آنچه در دید مردم آب به نظرمی‌رسد (درواقع) آتش است و آنچه را آتش می‌پندارند، آب زلال و شيرين است. إِنَّ مَعَ الدَّجَّالِ إِذَا خَرَجَ مَاءً وَنَارًا فَأَمَّا الَّذِي يَرَى النَّاسُ أَنَّهَا النَّارُ فَمَاءٌ بَارِدٌ وَأَمَّا الَّذِي يَرَى النَّاسُ أَنَّهُ مَاءٌ بَارِدٌ فَنَارٌ تُحْرِقُ فَمَنْ أَدْرَكَ مِنْكُمْ فَلْيَقَعْ فِي الَّذِي يَرَى أَنَّهَا نَارٌ فَإِنَّهُ عَذْبٌ بَارِدٌ [رياض الصالحين باب الدجال و اخبارها، الرقم ۱۸۰۹، صحيح البخاری كتاب: احاديث الانبياء ۳۱۹۴، الفتن ۶۵۹۷، سنن ابی داود الملاحم ۳۷۶۰، ابن ماجة الفتن، مسند احمد ۲۲۱۶۶] حديث: هرگاه دجال بياید به همراه خود آب و آتش می‌آورد، آنچه در دید مردم آب به نظرمی‌رسد (درواقع) آتش است و آنچه را آتش می‌پندارند، آب زلال و شيرين است. اگر كسی از شما (در آن وقت در قید حیات بود و) او را يافت، آتش را برگزيند چراكه آبِ زلال و شيرين است. يَتْبَعُ الدَّجَّالَ مِنْ يَهُودِ أَصْبَهَانَ سَبْعُونَ أَلْفًا عَلَيْهِمُ الطَّيَالِسَةُ [رياض الصالحين باب الدجال واخبارها ، الرقم ۱۸۱۲. صحيح مسلم كتاب الفتن واشراطها ۵۲۳۷. مسند احمد ۱۲۸۶۵] . حديث: هفتاد هزار از يهودیان سبزپوشِ اصفهان، دجّال را همراهی می‌كنند. منبع: گلزار حدیث، نوشته عبدالواحد قلندرزهی منبع : پایگاه اطلاع رسانی سنی آنلاین

ازدواج مبارک

\ یكی از دیگری زمینی خریداری نمود، در همین زمین كوزه‌ی پر از طلا كشف شد؛ صاحب زمین فعلی به مالك زمین قبلی گفت: كوزه طلا را بردار چرا كه من فقط زمین را خریداری كرده ام و كوزه را نخریدم... حَدَّثَنَا أَبُو هُرَیرَةَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّه عَلَیهِ وَسَلَّمَ فَذَكَرَ أَحَادِیثَ مِنْهَا وَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّه عَلَیهِ وَسَلَّمَ اشْتَرَى رَجُلٌ مِنْ رَجُلٍ عَقَارًا لَهُ فَوَجَدَ الرَّجُلُ الَّذِی اشْتَرَى الْعَقَارَ فِی عَقَارِهِ جَرَّةً فِیهَا ذَهَبٌ فَقَالَ لَهُ الَّذِی اشْتَرَى الْعَقَارَ خُذْ ذَهَبَكَ مِنِّی إِنَّمَا اشْتَرَیتُ مِنْكَ الْأَرْضَ وَلَمْ أَبْتَعْ مِنْكَ الذَّهَبَ فَقَالَ الَّذِی شَرَى الْأَرْضَ إِنَّمَا بِعْتُكَ الْأَرْضَ وَمَا فِیهَا قَالَ فَتَحَاكَمَا إِلَى رَجُلٍ فَقَالَ الَّذِی تَحَاكَمَا إِلَیهِ أَلَكُمَا وَلَدٌ فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِی غُلَامٌ وَقَالَ الْآخَرُ لِی جَارِیةٌ قَالَ أَنْكِحُوا الْغُلَامَ الْجَارِیةَ وَأَنْفِقُوا عَلَى أَنْفُسِكُمَا مِنْهُ وَتَصَدَّقَا. [ریاض الصالحین باب الغرر من المنثورات رقم ۱۸۲۶، صحیح البخاری كتاب احادیث الانبیاء رقم الحدیث ۳۲۱۳، صحیح مسلم: الاقضیه الرقم ۳۲۴۶، سنن ابن ماجة : الاحكام رقم ۲۵۰۲، احمد باقی مسند المكثّرین ۷۸۴۴، ۷۹۳۱]. یكی از دیگری زمینی خریداری نمود، در همین زمین كوزه‌ی پر از طلا كشف شد؛ صاحب زمین فعلی به مالك زمین قبلی گفت: كوزه طلا را بردار چرا كه من فقط زمین را خریداری كرده ام و كوزه را نخریدم. آن شخص گفت: نه! من زمین را با هرچه بوده فروخته ام! لذا از آن چیزی به ‌من تعلق نمی گیرد. جهت حلّ این مسئله پیش فرد دیگری رفتند: آن حكَم گفت: فرزند دارید؟ یكی گفت پسری دارم و آن دیگر اظهار داشت دارای دختری هستم، مشاور گفت: این دو تا را باهم ازدواج بدهید مقداری را برهمین ها خرج و باقیمانده را صدقه كنید. منبع بایگاه اطلاع رسانی سنی انلاین